eitaa logo
تـینـٰار.
479 دنبال‌کننده
170 عکس
34 ویدیو
0 فایل
'جایي دور از انسان‌ها، بر سرِ دوراهي، حواليِ آشفتگي‌ها و دردها در انتظارِ چیستم؟.' ↲تـینـٰار؟ تنهايي، تنها و یا تنِ یار! ↲من؟ پاسخگويِ شما در آشفتگی و پريشاني • متن‌ها، چکیده‌ای از قلمِ وارش‌اند، کپی؟‌هرگز..
مشاهده در ایتا
دانلود
چشمانت کتیبه‌یِ حک‌شده بر طاقچه‌یِ دلم شد و تو، بی‌خبرترینی.
درود و روشنایی؛ این مکتوبه از تـینـٰار به دستتان رسیده! [تقدیمی در راه است💘💁🏻‍♀️] _شما؟ این پیام رو در چنلتون فوروارد کنید؛ بعد لینکِ چنلتون رو اینجا برایِ من ارسال کنید. _بنده؟ عکسِ مکانی رو بر اساسِ وایبتون به عنوانِ محلِ اولین دیدارتون با یار+تکه‌ای از موزیکِ زیبایی رو (به صورت تکست) براتون پست خواهم کرد🤝🏻🌚. "ظرفیت: ۲۰ چنل" امضاء: وارِش. ایگنور؟[عملِ ناپسندانه!]
کنار پنجره و دست بر لبه‌ی پنجره نهاده بودم و خیره به سقوط دلیرانه‌ی قطرات اشک از مژگان آسمان؛ شاید هم آنچنان سقوط شجاعانه‌ای نبود؛ شاید این قطرات نیز از ترسِ چیزی یا تکرارِ دوباره‌ی اتفاقی و یا حتی،از درد و غم سقوط را انتخاب کرده‌اند. حتی می‌توانند از شوقِ دیدارِ یار، این‌چنین شتابان پایین آیند. آری، می‌تواند همین باشد وگرنه دلیل اینهمه تعجیل و پیشی‌گرفتن از یکدیگر برای پایین‌آمدن چه می‌تواند باشد؟ آسمان هم به ستوه آمده و از مژگانش، از ابرهای باران‌خیزش کمک گرفته تا بلکه کم شود از سردیِ دل و گرفتگی روحش‌. در این دنیای فانی و گذرا؛ همه خسته‌اند. یکی ز دلتنگی خسته‌ است و دیگری ز انتظار؛ یکی از دوست داشتن دست کشیده و خسته‌ی راهِ عاشقی‌ست! دیگری مسیری را طی کرده که در آن جز نابودیِ خود، چیزی نیافته، با زانوان ِزخمی بر روی زمین نشسته و در انتظار سایه‌ی تاریکِ مرگ، روزگار می‌گذراند! رهگذرِ مسکوت، در دلتنگی دست و پا می‌زند و خبری از دیارِ عاشقان نیست. "گویا در شهر، غبارِ غم پاشیده‌اند"
در آنچه به دستِ خویش، ساخته بود، مغروق بود..
و من عاشقانه، به گونه‌ای که خود را به قعرِ فراموشی سپرده بودم؛ تو را دوست‌ می‌داشتم. تا جایی که فکر می‌کردم دگر نیازی که ابراز نیست، تا جایی که فهمیدم دگر جای، در زندگانیت ندارم.
__
عمر آدمی، همچو برق و باد می‌گذرد. به گونه‌ای که تو هنوز در روزهایِ تلخ و شیرینِ کودکی غوطه‌وری، زمین می‌خوری و با اشک حلقه‌زده در چشمانت، مادرت را صدا می‌کنی تا نازت را بخرد و خاکِ لباست را بتکاند؛ ناگهان زمان و مکان به تو گوشزد می‌کندکه تو کسی هستی که در میان روزهایِ پرمشغله‌ی نوجوانی، با مشکلات، دست و پنجه نرم می‌کنی. زندگی‌کردن را می‌‌آموزی و سطر به سطر و واژه به واژه، می‌نویسی حیله‌هایِ روزگار را! تو هنوز درگیرِ همان زمین‌خوردن‌هایی ولیک، اینبار خود، به تنهایی باید خاکِ لباست را بتکانی. تو همچنان پرتِ بازی با همبازی کودکی‌هایت هستی و حآل گویا باید خود را در آغوش بگیری و مسیرِ غم را طی کنی. آمادگیِ ادامه را نداری ولیکن قدم بر‌میداری تا ننویسند به حساب ِضعفت؛ خسته‌ی راهی ولیکن راه می‌روی تا بنویسی هرآنچه را که تمامی‌ناپذیر اما لازمه‌ی زندگی‌ست را ! بنویسی و ملکه‌ی ذهن کنی مکرِ انسان‌ها و دنیا را؛ بنویسی تا مبادا در تنگنایی اسیر شوی و کسی دست‌گیرت نباشد. عجیب‌است‌عزیزجآن، عجیب‌است..
__
و من لاینقطع بخشِ فراموش‌شده و خسته‌کننده‌ی داستانِ زندگانی بوده‌ام .. همانندِ سطری خوانده نشده در کتابی داستانی؛ همانندِ پیشگفتارِ کتابی ۳۰۰ صفحه‌ای و همچون تصادف‌هایِ پی‌در‌پی، میانِ اتوبان! من، تمامِ زندگی‌ام را همان دردِ ناگهانیِ قلب بوده‌ام؛ همان مرورِ خاطراتِ تلخ و دردناک ؛ همان مزه‌ی تلخِ قهوه؛ همان گرمایِ جان‌سوزِ تابستانِ جنوب؛ همان چایِ لب‌سوزِ آتشین. همانقدر روح‌گداز و آزاردهنده، همانقدر غیرقابل تحمل و مشوش‌کننده.. حآل می‌فهمم که چرا نیستی؛ گمان کنم تو نیز، همچون من، طعمِ تلخِ قهوه برایت آزاردهنده بود؛ دوست‌دارِ زمستانِ سرد بودی و زخم‌خورده‌یِ چایِ لب‌سوز.. نگارا، می‌دآنم که جفا کرده‌ام ولیک؛ گویند: "یار آن بُوَد که صبر کند بر جفای یارپس چه شد یارِ دیرینه؟ چه گذشت بر صبر و انتظارِ تو؟