مینوشت و مینوشت..
بیهدف قلم را رویِ کاغذ به رقص درآورده بود و مینوشت؛
از چه؟ نمیدانست!
از که؟ نمیدانست!
جنونوار مینوشت، بلکه حرفهایِ غلیانشده در مغزش
ناپدید شوند..
او را به یاد میآورد ولیک، گویا به خوابی عمیق فرو رفته
باشد، گویا او را هرگز ندیده باشد، اصلا گوئیا هرگز اویی
وجود نداشته باشد..
تصویری مبهم و گُنگ از او را به خاطر میآورد و بس، یک
صفحه؛ دو صفحه؛ پنج صفحه..
به ناگاه به خود آمد، دستانش سِر شده و چشمانش دگر
جایی را نمیدیدند!
سرش را رویِ کاغذ و قلمش گذاشتُ برایِ لحظاتی، چشمانش
را بست.
چیزهایی که ذهنش گفته و قلم نوشته بود، واو به واو
در میانهیِ سیاهیِ پشتِ پلکهایش نقش بست..
"از اینجا به بعد، مائی وجود نداره..
تو اونی نیستی که میخواستم.."
به سرعت چشم باز کرد و سر بالا آورد ولیک، خاطرات
همچون دریایی طغیان کرده سر برآورده بودند و قصدِ آشوب داشتند.
ولیک در همان تاریکیِ اتاق، چشمانِ ماتمزدهاش به
صفحاتِ خطخطی شدهاش افتاد، باز او به یآد آمد..
فرار از او و خاطراتش، جزءِ محالات بود.
آدمها فراموش نمیکنند؛ فقط یاد میگیرند گفتنِ دلتنگی،
دلتنگی را رفع نمیکند،
دلتنگی را کم نمیکند،
دو برابرش میکند!
فقط یاد میگیرند زل زدن به عکسِ یک آدمِ رفته،
به عکسِ یک آدمِ فراموشکار دردی را دوا نمیکند،
فقط درد روی درد میشود.
فقط یاد میگیرند در آوردن خاطرات، از آن ته تههای ذهن
هیچ نتیجهای ندارد؛
جز بغض و یک هفته دل درد از سر زیادهروی در غصه خوردن.
آدمها فراموش نمیکنند؛
فقط یاد میگیرند سلیقهشان را عوض کنند،
پیراهنهای چهارخانهایشان را با پیراهن ساده عوض کنند
و به جای قرمزِ محبوب،
سرمهای منفور بپوشند!
فقط یاد میگیرند زدن همان عطر همیشگی، خوردن عصرانه
و پای سیب در همان کافهی همیشگی عصرهای پنجشنبه
را باید ترک کنند، باید عادتشان را عوض کنند
و خودشان را
عادت دهند به بوهای جدید، کیکهای جدید، کافهها و
عادتهای جدید.
آدمها فراموش نمیکنند؛
فقط یاد میگیرند یک وقتهایی خواستنشان نتیجهاش
نمیشود داشتن، نتیجهاش میشود نرسیدن و نرسیدن و نرسیدن.
آدمها فراموش نمیکنند؛
فقط از یک جایی به بعد از دوباره به یاد آوردن خسته میشوند!(:
_فاطمهجوادی📜
- درود و روشنایی اهالیِ ایتا.
مکتوبهای رویِ جعبۀ بیخیالیها درج شده و زمزمه میکنه: [ تقدیمیِ جدید در راهه. ]
↵ما [تـینـٰار & تشعشع] قصد داریم پس از مدتها گمشدن، تقدیمیای برایِ شما پست کنیم که شاملِ قطعهای عکس + نوشتهای مبنی بر گذرانِ اینروزها و نکتهای مثبت از دهکده شماست.
↵و اما شما؛ این پیام رو در چنلتون فوروارد کنید؛ آدرسِ دهکدهتون رو اینجا برایِ ما بگذارید؛ وارد این چنل بشید و به انتظار بنشینید!🌝
˒˒ پیکِ نامهرسون به اطلاع رسونده که ظرفیت بسیار محدوده؛ پس قهوههامونو آماده کنید تا دست به کار شیم💘˓˓
اینروزها، میگریم و زندگی میگذرانم؛
زخمهایم را مرحم میگذارم و زندگی میگذرانم؛
دلداری میدهم و زندگی میگذرانم؛
آبیِ آسمانِ سینهام تیرهگون شده ولیک من زندگی میکنم؛
حتی زخمهایِ تازه تسکیندادهشدهام دوباره و دوباره به
زخم باز میشوند و من همچنان زندگی میگذرانم..
رازِ چشمانت را به تعداد دفعاتِ مکرر از سر میگذرانم،
عشقت را در سینه حفظ میکنم، دردش را به جآن میخرم؛
اما من متداوم با عکسهایت زندگی میگذرانم.