دچارِ چشمانِ مخمورت شدم، بیآنکه بخواهم!
من کجا و عشق کجا؟
آن چشمهای خیرهکنندهیِ بَشّاش، مرا شیفته کرد
و مرا به این احوالِ جنونوار درآورد..
خوشنودی زِ این حالِ آشفتهی دگرگون؟
گمان کنم خوشنودی که رفتن را بهتر از ماندن دانستهای و
غم و اندوه را برای این آشنای غریب، برجای گذاشتهای!
شنیدهای که میگویند "عاشق، به همراهِ
معشوق میمیرد"؟
من این را با رفتنِ تو، فهمیدم و فهماندم، فهمیدم
که من بیتو مردهام، آخر تو نباشی، سینهی ِمن؛ کجا
شوقِ دمیدن دارد؟
تو نباشی، قلبِ منقلبِ من؛ کجا شورِ
حیات دارد؟
تو شور و شوقِ زندگانی بودهای، آبیِ من!
مضمونِ مکتوبهی تازه از راه رسیده:
˒˒ همیشه آنچه که میخواهید را به دست نخواهید آورد!
و این درک، به میزان جابهجاییِ کوه دلخراش و طاقتفرساست. ˓˓
ما همیشه آنچه را که میخواهیم به دست
نخواهیم آورد؛ ولیک درکِ این موضوع برایِ انسانِ
اینروزها آنچنان مطلوب نیست.
انسانی که اینروزها دلتنگی را میگذراند، غم را در
اعماقِ قلبش لمس میکند، خارها از زانوانش درمیآورد؛
او دلتنگ، غمگین و زخمیست.
او پریشان و آشفتهست و به مرحمی نیاز دارد که خود،
دوستش میدارد..
نه مرحمی که سوزشش را افزون کند و از رویِ جبر،
بر زخمش نشیند.
"انسانِ اینروزها" با چشمانی تیره و مآت، قلبی فشرده
و رنجور، زانوانی پینهبسته و با دستانی که به رعشه افتادهاند؛
به مرحم نیاز دارد!
هدایت شده از پچپچِوارش.
بچها اگه دارید، اگه در قید حیاتن، برید ببوسیدشون؛ عطرشونو بو کنید؛ باهاشون مهربون باشید و بغلشون کنید(:
[مامانبزرگ، بابابزرگهاتون رو]
زود دیر میشهها..
اینروزها غریبانه میگریَم؛ در خلوت خویش، در خَفا و مسکون..
-آرامم، آرامتر از نبض یک مرده-