از اندوه این روزها به همان کنج خرابهای پناه میبرم که از تو برایم به جای مانده؛
همان کنجِ پر زِ خاطره و یادگاری.
همان گوشهای که عطرِ تو، مرا به جنون میکشاند و همهی من، میشود دلتنگی؛ دلتنگی و هجران..
تو هیچ میدانی تا چه اندازه چشمانِ کمسویم، به دنبالِ دستانِ توست؟
تو هیچ میدانی تا به کجا رفتهام برایِ یافتنِ نشانی ز تو؟
ایکاش برایِ دیدنت، ناچار به تمنا از خاکِ سرد نبودم؛ ایکاش برایِ بوسیدنت، ناچار به بوسیدنِ خاک نبودم.
ایکاش، تو را به من، میبخشودند..
امروز روزِ عزیزیست عزیزِ دیارِ دورم.
همانگونه که پیشتر گفتهم، من تورا با همین فرسنگها راه، در آغوش میگیرم و میبوسمت!
سالِ پیش را به یاد میآوری؟
گفته بودم تو را از برم؛ همچون کتابی. حال نیز میگویم، تو را از برم، ولیک
تو ناگهانیترینِ منی.
تو؟ هر لحظه را میتوانی به سانِ خورشید گرم و سوزنده باشی و یا میتوانی همچو زمستان، سرد و یا همچو شبهایِ تاریک، غمگین باشی.
در تکتکِ این احوالات، کنارت خواهم بود.
هر روز از عمرمان را با هم خواهیم گذراند و من از این بابت، به تو قول میدهم عزیزترینم(:
تولدت مبارک مرحم، همدم، پناهگاه و نقطهیِ امنِ جغرافیاییام💙((((((:
به امیدِ گرفتنِ دستهات(((:
هدایت شده از پچپچِوارش.
اون که رفته، دیگه هیچوقت نمیاد؛
تا قیآمت دلِ من گریه میخواد((((((:
پن: آخ که چقدر حق گفتی جنابِ داریوش، چقدر حق گفتی..
من دلتنگِ توام! اگر بخواهم به حال و احوال این روزهایم
اشاره کنم، باید بگویم که کودکیام، ۵ ساله.
غروبِ آخرین جمعهی سال، هوا ابری، لیوانِ موردعلاقهام
زِ دست افتاده و شکسته و مادر هم خانه نیست!
چترِ روزهایِ بارانیام دلتنگیست. تصویرِ لبخندت،
مرهمِ زخمهاییست که خود بر جای گذاردهای!
این روزها دلتنگی هستم توأم با غم، آشفتگی و خستگی.
من از این منی که تنها با تصویرِ چشمانت آرام میگیرد،
دل بریدهام! منی که تو را دیوانهوار میپرستد و با تصور
حضورت، روزها را به شب میرساند.
منی که با لمسِ باران و استشمامِ عطرِ کاهگلِ بارانخورده،
تو را به یاد میآورد و جایِ خالیِ تو، که به شانههایِ
خمیدهام، نیشخند میزند.
تو روشنترین بخشِ قلب تیرهگونم بودی و پس از رفتنت،
آسمان شد سیاه و تاریک، با شبهایی باراني!
باران بارید و من بر رویِ شیشههای بخارگرفته، نامت را
نوشتم و آن را هجی کردم؛ درست همانند کودکی که
به تازگی به مدرسه رفته و با تکرار و اصرار، خواستارِ
یادگرفتن کلمهای جدید است.. یارا؛
میبینی نبودنت چه گردِ خاکستریای در هوایِ زندگانیام شده؟
میبینی حضورت را نه در شلوغیِ صفِ نامه در حوالیِ سالِ
۵۷ احساس کردهام و نه در سکوتِ عصرِ تکنولوژیِ ۴۰۳؟
گویا قصدِ بستنِ کتابِ قطورِ دلتنگیِ بینمان را نداری..