من دلتنگِ توام! اگر بخواهم به حال و احوال این روزهایم
اشاره کنم، باید بگویم که کودکیام، ۵ ساله.
غروبِ آخرین جمعهی سال، هوا ابری، لیوانِ موردعلاقهام
زِ دست افتاده و شکسته و مادر هم خانه نیست!
چترِ روزهایِ بارانیام دلتنگیست. تصویرِ لبخندت،
مرهمِ زخمهاییست که خود بر جای گذاردهای!
این روزها دلتنگی هستم توأم با غم، آشفتگی و خستگی.
من از این منی که تنها با تصویرِ چشمانت آرام میگیرد،
دل بریدهام! منی که تو را دیوانهوار میپرستد و با تصور
حضورت، روزها را به شب میرساند.
منی که با لمسِ باران و استشمامِ عطرِ کاهگلِ بارانخورده،
تو را به یاد میآورد و جایِ خالیِ تو، که به شانههایِ
خمیدهام، نیشخند میزند.
تو روشنترین بخشِ قلب تیرهگونم بودی و پس از رفتنت،
آسمان شد سیاه و تاریک، با شبهایی باراني!
باران بارید و من بر رویِ شیشههای بخارگرفته، نامت را
نوشتم و آن را هجی کردم؛ درست همانند کودکی که
به تازگی به مدرسه رفته و با تکرار و اصرار، خواستارِ
یادگرفتن کلمهای جدید است.. یارا؛
میبینی نبودنت چه گردِ خاکستریای در هوایِ زندگانیام شده؟
میبینی حضورت را نه در شلوغیِ صفِ نامه در حوالیِ سالِ
۵۷ احساس کردهام و نه در سکوتِ عصرِ تکنولوژیِ ۴۰۳؟
گویا قصدِ بستنِ کتابِ قطورِ دلتنگیِ بینمان را نداری..
هدایت شده از خیآلِخوش.
امشب یک دقیقه بیشتر:
"جمالت را نمی بینم، خیالت میکُشد امّا.. "
آدمی چه زیبا میخندد پس از اتمامِ اندوهی بزرگ،
به بار کشیدنِ دلتنگیها و تلخیها!
ولیک؛ چه تلخ و شور و گس است مزهیِ اشکهایی که
از سرِ مرورِ خاطرات شیرینِ خاتمه یافته، ریخته میشوند..
آدمی عجیب است، همچون توماری پیچدرپیچ!'
❴به رسمِ هر سال:"قصه این است که مهمانِ جهان شد، تنِ من.🫠"
خلاصه که چه توان کرد که عمر است و شتابی دارد..❵
یه سالِ دیگه هم تولدم شد.✨️
جانِ شیرینِ من، پایِ تمشكِ من، ابرهایِ بهاریِ من، روزهایِ بیدلهورۀ من، سلام! تاروپودم را فدایت میکنم و از آبیِ وجودم برایت مینویسم: "زادروزت خجسته." تو برایم بهسانِ آنطرفِ خنكِ بالشتی. تو برایم بهسانِ شیرینیِ توتفرنگیِ زیر زبانم آنهم به وقتِ خستگیام میمانی. تو برایم لبخندِ پس از رسیدنهایی. تو برایم آسودگیِ پس از گذر زِ طوفانی. تو برایم صدایِ سازِ موردعلاقهلم هستی. تو برایم چونانی که هیچکس نتواند باشد. صدایِ خندههایت برایم ارمغانِ زندگیست. گودالِ کمعمقِ رویِ گونهات برایم همان جاییست که میخواهم غرقش باشم و نجات نیابم. چشمهایِ ستارهایت برایم بهسانِ چشمكِ شفقهایِ قطبیِ قطب شمال است. بطنِ چپِ سینهام میانِ امواجِ موهایِ فرفریت گیر افتاد و من، همان زندانیام که عاشقِ حبسِ خود است. تو را میخواهم، برایِ آخرین نفسهایم. تو را میخواهم برایِ تجربۀ ابتداییترین احساساتم. تو را میخواهم برایم امروزم، برایِ فردایم، برایِ همیشهام. تو، فرصتِ چشیدنِ طعمِ پناهگاه را به من هدیه کردی و من برایت، آغوش شدهام. آغوش شدهام و چنان بندِ وجودم را به پناهگاهم گره زدم که میبایست مرگ مارا زِ هم جدا کند. برایِ سالِ جدیدِ زندگانیات آرامش، خندههایِ بسیار، اتفاقاتِ هیجانانگیز و آدمهایِ "درست" میخواهم. از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان، برایِ سالِ جدید زندگانیات عین شین قاف را هم آرزو کردم چرا که لایقِ تجربهش هستی. لایقِ تجربهای درست هستی. بازهم میگویم که زادروزت خجسته جانِ آبیِ من. بهسانِ تعدادِ پلكهایم دوستت دارم و تو را میبوسم.🎀🪄
- زادروزت، ۱۲ دیماهِ صفر سه، آیدا.
تـینـٰار.
جانِ شیرینِ من، پایِ تمشكِ من، ابرهایِ بهاریِ من، روزهایِ بیدلهورۀ من، سلام! تاروپودم را فدایت می
عزیزِ دورم؛ پاسخم همان اشکِ ذوقهاست، همان لبخندها و همانها که خودم میدانم و خودت..♥️(((((: