چیه این آدمیزاد؟
کل روز راه میره؛ حرف میزنه؛ میخنده؛ غصههاشو پنهون میکنه؛ لباساشو میشوره، پهن میکنه، جمع میکنه، تا میزنه؛ غصههاشو پنهون میکنه؛ طیالارض میکنه؛ شیشه پاک میکنه؛ ظرف میشوره؛ غذا میخوره
باز غصههاشو پنهون میکنه، غصههاشو پنهون میکنه، غصههاشو پنهون میکنه.
یکم رها کن؛ یکم الکی نخند، یکم الکی زندگی نکن آدمیزاد؛ انقدر سخت نگیر.
[الهام از متنِ نآحلهبانو؟]
تقصیر تو نبود. خودم نخواستم چراغ قدیمیِ خاطرهها، خاموش شود. خودم شعرهای شبانهی اشک را فراموش نکردم. خودم کنار آرزوی آمدنت اردو زدم. حالا نه گریههای من دینی بر گردن تو دارند، نه تو چیزی بدهکار دلتنگی این همه ترانهای.
-یغما گلرویی.
کاش بر ساحل رودی خاموش؛
عطرِ مرموز گیاهی بودم!
چو بر آنجا گذرت میافتاد
به سرا پای تو لب میسودم.
کاش چون نایِ شبان میخواندم،
به نوای دل دیوانهٔ تو..
خفته بر هودَج موّاج نسیم
می گذشتم ز در خانهٔ تو!
کاش چون پرتو خورشیدِ بهار؛
سحر از پنجره می تابیدم.
از پس پردهٔ لرزان حریر،
رنگ چشمان تو را می دیدم..
-فروغ فرحزاد.
گاهی وقتا منتظر میمونی؛ با خودت میگی "درست میشه!"
میگی "یا اخلاق اونا عوض میشه یا من."
منتظر میمونی؛ منتظر میمونی؛ دردا رو تحمل میکنی.
گاهی وقتا هم دست از انتظار میکشی؛ میگی "نه، هیچی درست نمیشه. فقط باید برم! باید همهچی رو رها کنم و برم!"
اینبار منتظرِ این میمونی تا بزرگ شی تا بتونی بری.
منتظر میمونی؛ منتظر میمونی؛ بعد میبینی نه. نمیشه.
راهِ فراری نیست.
بعد با خودت میگی "شاید یه نجاتدهنده بیاد تو زندگیم؛ پس منتظرِ اون میمونم."
باز منتظر میمونی؛ منتظر میمونی..
یهو یه جایی به خودت میای میبینی وای؛ کلِ زندگیت شد انتظار.
درست نمیشه؛ راهِ فراری نیست؛ هیچکس نیست؛ خودتی و خودت.
اونوقته که میشینی یه گوشه و زل میزنی به زندگیت.
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
آدمها میپرسن خوبی؟ و از قول هلالی جغتایی میخوام تایپ کنم که:
"صبر اندک را بگویم، یا غم بسیار را؟" و بعد هم از صبر اندک بگم و هم از غم بسیار. ولی خب. اکتفا میکنم به خوبم و خانواده خوبن و شما و عیالِ خونهتون چطورید. ناجالب و ناواقِعی.