ژانوس ؛
میشا کالینز یه شعر داره که توش یه روزی که همسرش پیششون نبوده رو تعریف میکنه. بچههاش خسته بودن و هنوز خیلی کوچولو بودن و خودش هم خسته شده بوده.
کنار خیابون چندتا قاصدک پیدا میکنن و چهارتا برمیدارن، هرکدوم برای یه نفرشون(+مامان بچهها.)
میسون - دخترش - که اون موقع خیلی بچه بوده، بلد نبوده باید دقیقا با قاصدک چی کار کنه. وِست یادش میده و بهش میگن باید قبلش یه آرزو بکنی.
میسون هم میگه I wish for this.
″من همینو آرزو میکنم″