عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
درحال گشت زنی و خرید تو کتاب فروشی معروف M.F بودم اونجا بر خلاف شهر نچندان بزرگمون؛بزرگ بود. هربار ک
فلور بیا پیوی بگو کدوم کتابفروشییییی
_https://eitaa.com/Tom_Iduna/6395 ببین راستشو بخوای اون دراکو و خب میدونی دیگه خیلی آدم شاد و برونگرا و اجتماعی نیس پس بعد از اینکه سلام کردم میگم میخوام نظرشو درباره ی فلان کتاب بدونم و بعد همینجوری راجبه کتابا با هم حرف میزنیم و یهو میبینم که سه ساعت گذشته و دیرم شده بعد بهش میگم که هفته دیگه همین روز بازم این جام و اون میگه خیلی عالیه... اگه خوشت اومد بگو ادامهشم بنویسم و اگه نظر یا پیشنهادی داری ممنون میشم بگی♡
"" "" "" "" "«" "" "" ""
-خوشمان امد افرین✨✨
https://eitaa.com/tom_riddlex/552
چه جذابببب
ولی لورنا تو تهرانی؟
-سلام آدونا...چند وقت بود نبودم واقعا ریاضی داره منو میکشه #بلا
"" "" "" "" ""
-سلام بلاـ
. چه جالب، منم همینطور دقیقا همین فردا😔✨
https://eitaa.com/tom_riddlex/553
عهههههه، به زودی...
خوب شد گفتی
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
چالش: دوستان یه چالش توی فضای سناریو: -فرض کنید رفتید کتاب فروشی، بعد دارید کتاب انتخاب می کنید ول
-انگشتان کشیده ام به آرامی روی عطف کتاب ها می لغزید. بوی کاغذ نو و کتاب های تازه چیده شده در فضا به رقص در آمده بود.
من برای خودم آزادانه در میان قفسه ها می چرخیدم و به آدم ها نگاه نمی کردم.
وقتی کتاب بود، چشمانم دیگر کسی را نمی دید...
فقط من بودم و دریچه بی انتهای تلپورت کننده به جهان های دیگر. جایی که حتی او هم نمی دانست کیست...
در این میان بود که قفسه ای متمایز از سایرین یافتم. جایی که کتاب ها با جلد های تیره تر از بقیه کنار هم خوابیده بودند و زیر چشمی آدم ها را می پاییدند. کتاب هایی مرموز.
کتاب های جنایی.
کتاب ها را با دقت وارسی کردم، احساس تعلق خاصی در درونم به تلاطم افتاده بود.
تنها من بودم و آن ها.
-آه...
صدای آه کشیدن کوتاه و آرامی پابرهنه پرید وسط افکارم. یک نفر دیگر هم آنجا بود. زیرچشمی نگاهش کردم. خودش بود... همانی که تنها من می دانم.
خب برای یه نویسنده احتمالا عادیه کاراکتر مورد علاقه اش رو نیمه شب، توی کتاب فروشی ببینه نه؟ شاید فقط شبیهه... نه نیست... خودشه... شایدم اسکیزوفرنی دارم...!
گونه هایم داغ می شود. قلبم همانند پتک بر قفسه سینه ام می کوبد.
او آنجاست با دستی در جیب و سری که کنجکاوانه بلند شده کتاب های بالای قفسه را می بیند. خسته است، خیلی خسته ولی به روی خود نمی آورد.
حس غرور و تکبر درونش موج میزد. انگار که تنها خودش است...
باشه،حتی اگه توهم هم باشه باید باهاش حرف بزنم...
به سمتش قدم بر می دارم.وانمود میکنم دنبال کتابی می گردم. تقریبا در چند سانتی متری اش می ایستم، دستم را دراز می کنم، یک کتاب "بخش دی" را از آن بالا برمی دارم، قصد خریدنش را ندارم، فقط میخواهم آن لحظه را به نفع خودم رقم بزنم.
بعد آرام از قفسه پایین می آورمش و بعد خیلی اتفاقی رهایش میکنم. کتاب با تق کوچکی روی زمین، درست مقابل پای او می افتد.
پلک هایش یک لحظه می پرد. بعد لبخند کوتاهی میزند.
صدایش به طرز عجیبی در آن فضا طنین می اندازد:« می دونم متنفری... منم ازت متنفرم..»
._@witch_writer ✧°
-آدونــــآ
هدایت شده از نیل ☙
https://eitaa.com/Tom_Iduna/6388
دلم میخواست بین شلوغی کتابفروشی و همهمهی احساساتم فریاد بکشم...
همیشه آخر داستان باید سوپرایز بشی، این یه قانونه!
دستم به برداشتن کتاب دیگهای نمیرفت و همچنان نمیدونستم چطور باید زمانم رو بگذرونم تا کتابفروشی خلوت بشه... بهم قول داده بود که میاد؛ اما کِی؟
به ساعتم نگاه کردم و یادم افتاد که خرابه.
چشمم دنبال ساعت دیواری کتابفروشی میگشت که نگاهم به به خانوم کتابدار افتاد، اون داشت سمتم میومد.
-عزیزم، میتونم کمکت کنم؟
-ام، نه، ممنونم خانوم، خودم میتونم انتخاب کنم. ساعت چنده؟
-موضوع مورد علاقهت توی کتابها چیه؟
-راستش موضوع مورد علاقهای ندارم
-پس تو از اینایی هستی که هر کتابی رو میخونن ، مگه نه؟
-تقریبا درسته... نگفتید، ساعت چنده؟
-میبینم که کتاب شازده کوچولو رو دستت گرفتی، بهترین کتاب زندگیت میشه!
-راستش همین الان از خوندنش منصرف شدم، کی فکرشو میکرد شازده آخرش خودکشی کنه؟
-اوه عزیزم... الان فکر میکنم میتونم موضوع مورد علاقت رو حدس بزنم! اما قبلش باید بهم بگی که چیشد اینو برای خوندن انتخاب کردی
-فقط میخواستم زمان بگذره، ساعت چنده ؟
-سه و بیست و سه دقیقه. چی برای خرید انتخاب کردی ؟
- اگه ساعت رو زودتر بهم میگفتین ، حتما ازتون یه چیزی میخریدم!
عمارت فاوْل؛𝑇𝑜𝑚 𝑅𝑖𝑑𝑑𝑙𝑒
-انگشتان کشیده ام به آرامی روی عطف کتاب ها می لغزید. بوی کاغذ نو و کتاب های تازه چیده شده در فضا به
😂😔توی واقعیت جدی جدی نمی تونم کنار بیام