هدایت شده از نیل ☙
به این فکر کردم که لیلاک از کجا نشونه هاشو پیدا میکرد؟
از کامپیوتر باباش. جایی که اولین نشونه رو گرفته بود.
دوباره هیکل رو مخ خانوم کتابدار رو دیدم که داشت سمتم میومد، تندی دوئیدم و از کتابفروشی بیرون زدم. نباید زمانو از دست میدادم، دو بار با مشت روی ساعتم کوبیدم که همیشه بد موقع خراب میشد!
دستمو روی جیبم کشیدم ، پس کلیدم کجاست؟ اگه جاش گذاشته باشم... وای نه... مثل دفعه قبل مجبور میشم از دیوار نصفهی باغ برم بالا و همسایه ها تحویلم بدن به پلیس و با بدبختی از دستشون فرار کنم...
روح دختر کوچولو گفت: سارا به نظرت چرا باید یه خانواده خونه به این قشنگی رو ول کنن و برن؟
-خب شاید میخوان برن به یه خونهی بهتر!
-خونه قشنگتر از این چه شکلی میشه؟
-من چمیدونم! الان فقط میخوام به لیلاک برسم! جونش در خطره
-اما تو که مطمئن نیستی!
-بالاخره باید بفهمیم. لیلاک بدقول نیست دختر کوچولو، مگه نه؟
-سارا اسم من میلیه، منو میلی صدا کن. صدبار بهت گفتم!
-باشه میلی، اما به هرحال یه دختر کوچولویی
-بله سارا مثل تو، تو که دوست نداری بهت بگم دختر کوچولو، مگه نه؟
جلوی در که رسیدم دیدم کلید رو روی در بزرگ آهنی جا گذاشتم، شانس آوردم کسی بَرِش نداشته.
درو باز کردم و وارد شدم ، پله ها تند و تند تا طبقه منفی سه پایین رفتم، گلدونا رو از جلوی در کنار کشیدم. نقش و نگار این در همیشه منو محو خودش میکنه ، اما حالا نه. دستمال رو از گردنم باز کردم و دستگیره رو چرخوندم. محکم چشمامو بستم.
-لیلاک؟؟
-جادوگر نذاشت کالسکه رو نگه داره
-لیلاک تو کجایی؟ چرا نیومدی؟
-به حرفم گوش کن جادوگر کالسکه رو دُز ...
-لیلاک؟
نمیدونم چند دقیقه همینطور توی دنیای میانی اسمش رو صدا زدم، اما دیگه اونجا نبود.
دستگیره رو ول کردم، دوباره دستمال رو دور گردنم بستم و این بار با دست خالی درو باز کردم، وارد انبار که شدم کتابهای لیلاک اسکالی رو برداشتم و با خودم به کتابفروشی بردم. روح دختر کوچولو راست میگفت، انگار جون لیلاک در خطره...
هدایت شده از نیل ☙
شاید میخواسته بهم بگه جادوگر کالسکه رو دزدید.
-معلومه که میخواسته همینو بگه! تو چقدر باهوشی سارا
-آقای فرایت بس کن!
-هرطور مایلی.
-میلی، باید برگردیم کتابخونه؟
میلی جوابم رو نداد... حالا تنها شده بودم...
حالا اون جلد چهارمی که همیشه میخواستم بخونم رو باید خودم میساختم. تک و تنها...
امیدوار بودم خانوم سزاری کمکم کنه، هرچی نباشه اون خالق لیلاک اسکالی بوده؛ اما تنها اطلاعاتی که فعلا ازش دارم اینه که اون توی یه جنگل تک و تنها زندگی میکنه، تقریباً شبیه من.
امام رضا ریاضی دست بوس خودته😂
دیگه روم نمیشه به امام زمان رو بزنم حقیقتا
فلوریا
-امام رضا؟؟ امام زمان؟؟ اهل این چیزایی؟؟
"" "" "" "" "" "" "" "" ""
-ببخشید؟
چرا نباید باشیم؟
ما مسلمونیم، شیعه هستیم.
در نتیجه دلیل نمیشه چون پاترهدیم دین و مذهب رو بزاریم کنار.
وقتی ما چهارده معصوم رو داریم که می تونیم ازشون کمک بگیریم، چرا نباید اینکار رو بکنیم؟.
اون آدم ها اونقدر بزرگوار هستن که کمکمون کنن✨ و ما دوستشون داریم.
ما دین داریم خواهرم...!
-آدونا