https://eitaa.com/TraLeright/871 وای گوگولیییییییییی لپاشو برام پست کن گشنم شد تو چقده نازیی اخهه ماشاالله
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
کانال: @TraLeright
🤍عزیزمی
هدایت شده از پسر تهرانی
از آقا امام حسن مجتبی علیه السلام پرسیدن عقل چیه؟ آقا فرمودن اینکه بتونی جرعه جرعه بغض و غمت رو فرو ببری و صبوری کنی تا وقت اتفاقات خوب فرا برسه.
@TwitterParsianOfficial
هدایت شده از توییتر فارسی
نباید این فاجعه فراموش بشه
این زیرساخت مردم ایران بود که توسط ارتش تروریستی آمریکا مورد حمله قرار گرفت.
اجازه ندید این رذالتها به فراموشی سپرده بشن.
برج زیبا و مدرن دریایی چابهار عزیز
@OfficialPersianTwitter
سلام خاله. تا اونجایی که من میدونم، ماجرای چشم اسفندیار رو پدرش به رستم نمیگه. اصلا همچین چیزی منطقی هم نیست. گشتاسب نمیخواست پادشاهی رو به پسرش بده. پسر رو هرجا و هرجوری که دنبال نخودسیاه میفرستاد، سالم برمیگشت. از پیشگوها میپرسه که این پسر من چه زمانی قراره بمیره؟ میگن این نخواهد مرد چون رویینتن هست اما اگر، اگر قرار باشه بمیره، مرگش به دست رستم در زابلستان خواهد بود. شاه هم بهانهی جدید پیدا میکنه و به اسفندیار میگه که باید بری و رستم رو دستبسته بیاری. اسفندیار میگه دست بستن لازم نیست که. رستم دوست منه، برای شما احترام قائله، همین که بهش بگم خودش میاد. شاه میگه نه. فقط باید دست بسته بیاری. چون میدونسته که غرور و غیرت رستم اجازه نمیده چنین کاری بکنه. خلاصه، اسفندیار که دیگه جون به لبش رسیده بوده و میخواسته آخرین تلاش رو برای رسیدن به پادشاهی انجام بده، میره و با اصرار فراوان رستم رو وادار به جنگ میکنه در حالی که رستم قاعدتا راضی به جنگ با دوستش نبوده. رستم رو بعد از جنگ اول، جوری که عملا جنازه بود و فکر نمیکردن تا صبح زنده بمونه، میارن میندازن جلوی زال که بیا پسرت داره میمیره. سیمرغ وقتی زال رو ترک کرد، سه تا از پرهای خودش رو بهش داد و گفت هرموقع نیاز مهمی به کمک من داشتی، برو بالای یک تپه و یکی از این پرها رو آتیش بزن تا به کمکت بیام. پر اول رو زال زمان تولد رستم آتیش زد. چون بچه خیلی بزرگ چثه بود و زایمان ممکن نبود. که سیمرغ گفت باید پهلوی مادر رو ببُرید و بچه رو بیرون بیارید وگرنه مادر و بچه هردو خواهند مرد. از اونجایی که سزار روم هم بعدها به همین شکل متولد شد، اسم این روش از زایمان رو گذاشتند سزارین. به همین علت هم فرهنگستان زبان و ادب فارسی، برای واژهی سزارین، معادلِ رستمزاد رو انتخاب کرده. خلاصه، زال وقتی رستم رو میبینه که مثل جنازه افتاده، میره و پر دوم سیمرغ رو آتیش میزنه. سیمرغ از راه میرسه و پرهاش رو روی زخمهای رستم میکشه و رستم سلامت خودش رو بازمیابه و زخمهاش درمان میشه. بعد سیمرغ بهش میگه که سعی کن اسفندیار رو نکشی. چون فرزند پادشاهه و فرِّ ایزدی داره و یک شخصیت مقدس دینی هست که زرتشت پیامبر اون رو در آب مقدس فرو برده. کشتنش باعث خواهد شد که سرنوشت شومی داشته باشی. اما اگر در نهایت مجبور شدی باهاش بجنگی و هیچ چارهای نداشتی، به علت رویینتن بودن، همینطوری نمیتونی بکشیش. باید به چشمش که رویین نیست، تیر بزنی. درواقع گفته شده زمانی که زرتشتِ پیامبر، اسفندیارِ نوزاد رو در آب مقدس فرو برد تا رویینتن بشه، بچه چشمهاش رو میبنده و آب به چشمها نمیرسه. و این حقیقت رو هیچکس نمیدونسته الا سیمرغ که به گونهای نماد خداونده و بنابراین به همهچیز و به تمام حقایق و رازها آگاه هست. در نهایت رستم بعد از نصیحتهای فراوان برای دست برداشتن از جنگ، اسفندیار رو به همین طریق میکشه. اسفندیار قبل از مرگ و زمانی که به دست رستم کور میشه، همچنان مصرانه تصمیم به قتل رستم داشته. لذا بهش وصیت میکنه که یک اتاقی بساز که سقفش فقط روی یک ستون ایستاده باشه و این اتاق فقط یک در برای رفت و آمد داشته باشه. رستم این کار رو انجام میده اما به جای یک در، دو در برای اون اتاق میذاره. زمانی که اسفندیار رو به داخل اتاق میبره تا ببینه که به وصیتش عمل شده، اسفندیار میره نزدیک اون ستون و یکهو ستون رو میکِشه که سقف اتاق روی سرشون بریزه و رستم هم بمیره. اما رستم که در دیگری هم ساخته بود، از اون در فرار میکنه و زنده میمونه. وصیت دوم اسفندیار این بود که پسرم رو به فرزندخواندگی بگیر و کنار خودت بزرگش کن. اما این عملا مار در آستین پروردن بوده. چون اون پسر بعد از بزرگ شدن، به احتمال زیاد میخواست انتقام پدرش رو از رستم بگیره. لذا ظاهرا رستم این وصیت رو نمیپذیره و چنین کاری نمیکنه.
▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬▬
کانال: @TraLeright
سلام🥲😂
وای که چقدر ذوق میکنم که شاهنامه میخونید
خیلی خوشحالم کردی
آره خب من مجبورا کوتاه و مختصر نوشتم که حوصله دوستان اجازه خوندن بهشون بده 😂💔
وگرنه کسی نمیخوند
و درباره چشم هم خب آره منظورم این بود که پدره میدونه بلاخره از یجایی این رستم میکشه بچه شو
و البته که اسفندیار پادشاهی نمیخواسته چون قبلش تبعید بوده و زندانی ولی بعدش که جنگ میشه پدرش میگه اگه بیای نجاتم بدی پادشاهت میکنم اونم میگه بخاطر ایران میام نه پادشاهی
ولی خب بعدش باباعه به حرفش عمل نمیکنه
ازون طرفم فکر میکنم رستم قبول کرد چون گفت که پسر اسفندیار توی بغلش گریه کرد و رستم گفت قول میدم فلان و اینا
هدایت شده از توییتر فارسی
جواب منو چهار ساعت بعد میدی؟ حالا وقتی سی ثانیه منتظرت گذاشتم میفهمی.
@OfficialPersianTwitter
هدایت شده از توییتر فارسی
مردم اگه ازدواج کنی
مردم اگه ازدواج نکنی
مردم اگه کار کنی
مردم اگه کار نکنی
مردم اگه درس بخونی
مردم اگه درس نخونی
مردم اگه ثروتمندی
مردم اگه فقیر باشی
آنشرلی
@OfficialPersianTwitter