شاید بزرگ شدن همین باشه؛ اینکه کمکم یاد میگیری با تکههایی از خودت زندگی کنی که دیگه هیچ راهی برای برگشتن بهشون نداری.
دنیا هنوز همان دنیاست، اما چیزی در ما عوض شده؛ انگار با گذشت زمان رنگِ بعضی زیباییها را گم کردهایم.
دستانم را محکم بگیر، و مرا به دوردستها ببر.
به همان جایی که هنوز لبخندها بیبهانهاند، و عشق بیهیچ ترسی در نگاهها جاریست.
آنجا که پاییز فصل رسیدن است، نه سرآغاز تنهایی و غم.
جایی که برگها با نغمهی باد میرقصند، و دلها هنوز به گرمای مهربانی زندهاند.
بگذار در آن دیار بیفریب، در پناه نگاهت آرام بگیرم و از نو باور کنم، که هنوز هم میشود عاشق بود.