دستانم را محکم بگیر، و مرا به دوردستها ببر.
به همان جایی که هنوز لبخندها بیبهانهاند، و عشق بیهیچ ترسی در نگاهها جاریست.
آنجا که پاییز فصل رسیدن است، نه سرآغاز تنهایی و غم.
جایی که برگها با نغمهی باد میرقصند، و دلها هنوز به گرمای مهربانی زندهاند.
بگذار در آن دیار بیفریب، در پناه نگاهت آرام بگیرم و از نو باور کنم، که هنوز هم میشود عاشق بود.