برقِ چشم های زینب علی را یاد فاطمه انداخت. چقدر خدایا جای فاطمه در کنارم خالی است. زینب همانطور مشفقانه به علی نگاه میکرد که فاطمه به پدرش رسول الله. چقدر جای آن پدر و دختر در این دنیا خالی است! و اگر اینک زینب پیش چشمِ علی نبود و با حضورش به او آرامش نمیبخشید، علی راهی به جز صحرا در پیش نداشت و شنوندهای جز چاه را بر نمیتافت..
ـ احضاریه
وَردسپهر.
کسی هست آیا؟
چخبر
ـ
محرمی نیست وگرنه که خبر بسیار است
رمق ناله کم و کوه و کمر بسیار است😃
وَردسپهر.
کسی هست آیا؟
نارحتم میترسم امتحانامو خراب کنم
ـ
برادر من خراب کردم رفت، هنوزم نتونستم خودمو جمع و جور کنم
اما نگران نباش، تو بخونی همه چی حله
بعدشم، هنو اولای مدرسهست، میگذره تا عادت کنی
وَردسپهر.
کسی هست آیا؟
احساس می کنم هرچیم بخونم یاد نمیگیرم یا معلممون سوالاشو بجوری میاره من بلد نباشم
ـ
شما بخون و تمرین حل کن
بقیهش رو بسپار به خدا و استرس نگیر و گیج نزن سر امتحان (مث من)