همه چی از اونجایی شروع شد که باهات مهربون بودم و حالا جایی تموم میشه که متوجه میشی چقدر میتونم مهربون نباشم.
_افکار
هدایت شده از |زمــــانی بــرایـــِ اندیــشیــــدَن;|
[خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است
اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی]
•
| زمــــانی بــرایـــِ اندیــشیــــدَن; |
•برای..
افکار عزیز؛
'🤎🍁'
تورا جانم صدا کردم، ولیکن برتر ازجانی
مگرجان بیتو میمانددراین تندیس انسانی
_افکار
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
_افکار