هرگز این قصه ندانست کسی:
آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست
سر فرو داشت، نمیگفت سخن
نگهش از نگهم داشت گریز
مدتی بود که دیگر با من
برسر مهر نبود ...
آه، این درد مرا میفرسود:
«او به دل عشق دگر میورزد؟»
گریه سر دادم در دامن او
های هایی که هنوز
تنم از خاطرهاش میلرزد!
بر سرم دست کشید
در کنارم بنشست
بوسه بخشید به من
لیک میدانستم
که دلش با دل من سرد شده است ...!
اینکه گاهی عکس وفیلم هایمان را نگاه میکنم ، این نیست که دل تنگش هستم . میخواهم خاطرات را مرور کنم ، در کدام خاطره او را جای گذاشتم ؟ میخواهم این را به یاد آورم.
_افکار
نمیتونم درد داره، چرا هرکاری میکنم
دانش آموز خوبی نیستم
دوست خوبی نیستم
فرزند خوبی نیستم
آدم خوبی نیستم
هیچی نیستم.هیچی.
آدم ها موقع مردن اولین جایی که سرد میشه پاهاشونه
یه وقتهایی که خیلی ناراحتین و پاهاتون سرد میشه شماها شاید از نظر جسمی زنده باشین ولی از نظر احساسی دارید میمیرید این یه نشونهاست
_افکار
آدمها موقع مردن تمام خاطره هاشون از جلو چشمهاشون رد میشه اون لحظه تمام خاطره هام تویی
_افکار
کاش یکی رو داشتم که مثل الان ، وقتی مریضم ، زنگ بزنه گریه کنه و بگه دلم برات تنگ شده ، نگرانت شدم ، بدونه تو خوش نمیگذره و .... یکی که جای تو این کار ها رو بکنه .
ولی متاسفانه نه تو رو دارم نه کسی که جاتو پر کنه
_افکار