یه ۱۰ سال از اون آیندهای که قرار بود گذشتهم جلوش زانو بزنه گذشته ولی هنوز هیچی به هیچی.
پدرم هر وقتی منو تو خونه میدید یه کاری ازم میخواست یه روزایی بود که چیزی به ذهنش نمیرسید یه چوب پرت میکرد میگفت بدو بیارش.
امتحان رانندگی داشتم ماشین رو پارک کردم به افسره گفتم این سری قبولم دیگه ؟؟
گفت اول کمک کن ماشینو از جوب بیاریم بیرون بت میگم
اینا که وقتی میخوان از خوبیای سربازی بگن میگن کلی رفیق پیدا میکنی منو بیشتر به نرفتن ترغیب میکنن