برای ماهایی که کتابِ «لطفاً گوسفند نباشید» رو نخوندیم، دیروز روز خطرناکی بود.
شماها به گوسفند هم حس ناکافی بودن میدین.
زمان ما راننده تاکسیا نه فقط کولر نمیزدن بلکه دستگیره شیشه ماشینم برمیداشتن نتونیم شیشه رو بالا پایین کنیم:)))
تو آبرنگ هر دو سه رنگی رو که باهم قاطی میکنی آخرش یه رنگی از قهوه ای پیدا میکنه، آدم یاد تلاش هاش تو زندگی میفته:)))
شکست عشقی درد داره ولی شده داداشت کرم دور چشم به اون گرونی رو بماله سر زانوهاش چون خشکی زده؟!
گاهی اوقات فکر میکنی رفتنت خیلی حادثه بزرگ و تاثیرگذاری میشه ولی در واقع انسانها اینقدر فراموشکارن که هیچ رفتنی رو زیاد یادشون نمیمونه.
از نظر مامانا هر اخلاق بد دختراشون به عمه هاشون رفته و هرچی خوبی دختراشون دارن به خودشون رفته.