اوضاع اینجوریه که مثلا خودت دوست داشتی نقاش شی، خونوادت میخواستن دکتر شی، دانشگاه رفتی رشته حسابداری، الانم راننده اسنپی.
به مامانم میگم اگه بچم زشت شه نتونم دوسش داشته باشم چی یه نگاه به من کرد گفت نگران نباش منم اولش برام سخت بود بعد عادی شدی :))
انصافا ما كه خيلي حال ميكرديم وقتي معلم ميگفت "كلاستون بدترين كلاسيه كه دارم" انگار مزد زحماتمونو ميگرفتيم
اگه رئیس سازمان غذا و دارو هم بیاد
بگه سوپ غذا نیست باز مامان من
شام درستش میکنه میگه بخور
عوضش مقویه.
هر وقت تونستی رو چمن بشینی و بز درونتو کنترل کنی که شرو به کندن چمن نکنه به نفست مسلط شدی:))