پسر داییم کوچیکه داشت با گوشیم بازی میکرد میخواست بره تو حیاط، از پله ها افتاد، پاش از دوجا شکست، ولی خدارو شکر گوشیم سالمه
مهمونای ما انقدی میمونن که ما جا میندازیم چراغارو خاموش میکنیم یه ربع همو نگاه میکنن بعد میرن.
یکی از بزرگترین شانس هایی که تو زندگیم آوردم
اینه که اونایی که ازم آدرس پرسیدنو دوباره ندیدم.
میخوام برم پیک موتوری رستوران بشم حداقل یه نفر تو این دنیا وجود داشته باشه که منتظر من باشه حتی به غلط