مقصد نه دانشگاهه، نه ازدواج، نه ثروت، مقصد اون زمانیه که وقتی شصت سالت شد بگی دم خودم گرم، آرامش داشتم و از لحظههای زندگیم لذت بردم...
همینکه بعد این همه تروما هنوز دارم چایی میخورم اما بدون شیره، از خودم راضیم و میدونم قوی هستم...
غمگینم میکنی عزیزم.
به جایی رسیدیم که هم نبودنت غمگینم میکنه، هم بودنت.
اما بدون اغراق صبحونه خوردن روی تراس خونه، با آفتاب صبحگاهی، وقتی دغدغهی خاصی برای روزت نداری، از بهترین اتفاقهایییه که میتونه توی زندگی برات بیفته.
هر روز داریم به تاریخ ازدواجم که ۱۴۰۴/۴/۴ هستش بیشتر نزدیک میشیم و نیمه گمشده احمقم هنوز منو پیدا نکرده