میدونست که من زود ناراحت میشم .
میدونست که رو چیا حساسم و هی بیشتر بهم بی محلی میکرد و عذابم میداد ؛ منم که حساس بودم هی به جونش غُر میزدم ، هی به روش میاوردم بی محلیشو ؛ اونم نقطه ضعفمو میدونست و هی میگفت : تو حساس شدی ، تو دیگه خسته شدی ، داری بهونه میگیری و ..
داشت حرفه دل خودشو به من میفهموند و من ساده هربار خودمو مقصر میدونستم ؛
آدما بعضی وقتا برایِ اینکه حسو حالشونو بهت بفهمونن مجبورن حرف دل خودشونو به اجبار تو ذهنت بندازن تا درگیرش بشی و خسته ، بعد تمام اشتباهاتو میندازن گردن تو و به راحتی میذارن میرن و تو میمونی با وجدانی که همیشه ناراحته ..
و باور میکنی که مقصری
وقتی که سنت پایینه دوست داری با خیلیا بگردی،از توجهشون خوشحال میشی. اما یکم که میگذره و بزرگتر میشی تموم آدمای الکی رو پس میزنی فقط دورت سه چهار نفر رو نگه میداری و تموم توجهتو میزاری واسه همون سه چهار نفر، میدونی ازون سن به بعد دیگه هر محبتی دلتو نمیبره و به سمت هر آغوشی نمیری.میدونی چرا؟ چون تو انقد توجه دیدی که دیگه نیاز به همه نداری،فقط با چند نفر حال میکنی و آدمای الکیِ زندگیتو ساعت ۹ شب برا همیشه میزاری دم در.چون همون سه چهار نفر تموم وقتتو پر میکنن و حالتو خوب میکنن!
بَعضی موقع ها اون فَرد تُو رو نیاز داره و طُ میشی اون آدم خوبه ولی اَگه یِکم کَم مَحَلی کنی اونموقع میشی دُشمَن