قصهی ما، همان شعرِ ناتمامی بود که در میانهی اوج، به غبار تبدیل شد^^
. -
🏷🫧عنوان سناریو: سقفِ کوتاهِ اتاقِ
من*
(صدای آرومِ برخورد قطرههای بارون به شیشه، تو پسزمینه شنیده میشه)
دختر: (با یه صدای خسته و بم، انگار داره با خودش حرف میزنه)
«میدونی… امشب سقفِ اتاقم کوتاهتر از همیشه شده. انگار کلِ دنیا، با تمامِ آجرها و تیرآهنهاش، آوار شده روی شونههای من.
همه بهم میگن: “بسه دیگه، اینقدر سخت نگیر!”، “قوی باش!”. انگار قوی بودن، انتخابِ من بوده… انگار یادشون رفته که منم یه روزی میخواستم فقط “دخترِ قصهها” باشم، نه “سنگِ صبورِ دنیای بیرحم”.
امروز توی مترو، وسطِ اونهمه آدم، یه لحظه چشمام رو بستم و تصور کردم که اگه همین الان، همینجا، تبدیل به دود بشم و برم توی هوا… کسی میفهمه؟ کسی اصلاً متوجه جای خالیِ این همه خستگی میشه؟
(یه خنده تلخ و کوتاه)
خندهداره نه؟ فشارِ اینهمه مسئولیت، اینهمه “باید” که بقیه برام چیدن، شده مثل یه طنابِ دارِ نامرئی دورِ گلوم. هر چی بیشتر دست و پا میزنم، محکمتر دورم میپیچه.
امشب، فقط میخوام به جای همهی این جنگیدنها، یه گوشه بشینم، زانوهام رو بغل کنم و اجازه بدم این بغضِ لعنتی، بالاخره سدش بشکنه. حتی اگه سیل بیاد و این دنیایِ سردِ لعنتی رو با خودش ببره…»
(صدای بارون اوج میگیره و بعد، سکوت)