آنـڪاسـ♬ت୨ৎ
*سناریو بعدی در حال نوشتنه✍️🏻📃
عنوان سناریو: «پایانِ پیله»
(صحنه: اتاق تاریک و بهمریخته، نورِ ضعیفِ چراغمطالعه روی صورتِ «مهسا» میافته که خسته، اما با چشمهایی که هنوز میدرخشه، پشت میزه.
مهسا (با صدای آروم و لرزون): «همیشه میگفتن ته این تونل تاریکه… ولی اونا یادشون رفته بود بگن من خودم چراغِ راهمم.»
(کات به مهسا که روی پشتبامِ یه ساختمون بلند ایستاده. باد موهاش رو بهم میریزه. شهر زیر پاهاشه، چراغها مثل ستارههای زمینی میدرخشن. لبخند میزنه؛ یه لبخندِ تلخ ولی پیروز.
مهسا: «همه اون اشکها… همه اون شبهایی که فکر میکردم دیگه صبح نمیشه… همهشون فقط بلیتِ ورودِ من به این نقطه بود.»
مهسا دستش رو به سمت افق دراز میکنه، انگار میخواد ستارهها رو بگیره. صدای موسیقی ملایم و غمگینِ پیانو شروع میشه و کمکم اوج میگیره.
مهسا: «سختیها موندن تو گذشته، ولی من… من بالاخره اونقدر بزرگ شدم که دیگه هیچ دیواری جلودارم نیست.»
تصویر سیاه میشه. فقط صدای نفسهای عمیقِ مهسا شنیده میشه؛☕️
یه دیالوگی هم توی فیلمِ 𝗆︎𝗈𝗍𝗁︎𝖾𝗋 بود که ميگفت:
«تو هیچ وقت عاشقِ خودِ من نبودی، عاشقِ این بودی که من این همه دوسِت دارم».
و چقدر آدما تو زندگیمون موندن، فقط به خاطر اینکه دیگه هیچکس اندازهی ما دوسشون نداشت.