*
#پارت2
-شازده کوچولو-
آن وقت برای فهم بزرگ تر ها برداشتم توی شکم بوأ را کشیدم. آخر همیشه باید به آن ها توضیح داد.
بزرگ تر ها بهم گفتند که کشیدن مار بوأی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیشتر جمع جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دو کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم🎨. از این که نقاشی شماره یک و نقاشی شماره دوام یخ شان نگرفت، دلسرد شده بودم.😔 بزرگ تر اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمیتوانند از چیزی سر در بیاورند. برای بچه ها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آن ها توضیح بدهند.🗣
ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم🧑✈️. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا سفر کرده ام🧑🦯 و راستی راستی جغرافی خیلی بهم خدمت کرده. اگر ادم در دل شب سرگردان شده باشد، جغرافی خیلی به دادش میرسد.
از این راه هست که من تو زندگیم با گروه گروه آدم های حسابی برخورد داشته ام👥. پیش خیلی از بزرگ تر ها زندگی کرده ام و آن ها را از خیلی نزدیک دیده ام. گیرم این موضوع باعث نشده درباره آن ها عقیده بهتری پیدا کنم.
هر وقت یکی شان را گیر آورده ام که یک خرده روشن بین👀 به نظرم آمده با نقاشی شماره یکم 🐍که هنوز هم دارمش محکش زده ام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که:_این یک کلاه است.🎩
آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوأ باهاش اختلاط کرده ام و نه از جنگل های بکر دست نخورده و نه از ستاره ها.🐍🌱⭐️
خودم را تا حد او پایین آورده ام و باهاش از گلف و سیاست و انواع کرات حرف زده ام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده، سخت خوش وقت شده.🤝
*
از کنارم رد شدی چشمی به من ننداختی
من که بدبین نیستم حتما مرا نشناختی :)◜↳ ּ.☕️ ֶָ
تا من تو را بدیدم دیگر جهان ندیدم ،
گم شد جهان زِ چشمم تا در جهان نشستی🤍:)) ּ.☕️ ֶָ