- روزم چون روز دیگران
میگذرد اما شب ك در میرسد
یاد ها پریشانم میکنند . با چه اضطرابی
روز را به سر میبرم اما شبانگاه من
و غم یکجا میشویم . ּ.☕️ ֶָ
آنـڪاسـ♬ت୨ৎ
* #پارت3 -شازده کوچولو- این جوری بود که روزگارم تو تنهایی میگذشت بی اینکه راستی راستی یکی را داش
*
#پارت4
-شازده کوچولو-
وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
_آخه... تو این جا چه میکنی؟
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره درآمد که:
_بی زحمت واسه من یک بره بکش.
آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نا فرمانی نمیکند. گرچه در آن نقطه هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد. باز کاغذ و خودنویسی از جیبم درآوردم 📝اما تازه یادم آمد که آنچه من یاد گرفته ام بیشتر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور زبان است🪧. و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم. بهم جواب داد :
_عیب ندارد، یک بره برام بکش.🐑
از آنجایی که هیچوقت تو عمرم بره نکشیده بودم یکی از آن دوتا نقاشی ای را که بلد بودم برایش کشیدم. آن بوأی بسته را🐍. ولی چه یکه ای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که:_نه! نه! فیل تو شکم یک بوأ نمیخواهم. بوأ خیلی خطرناک است و فیل جا تنگ کن.🐘 خانه من خیلی کوچک است. من یک بره لازم دارم. برام یک بره بکش.🐑
_خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت :
_نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش.
_کشیدم.
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت،😊 گفت :
_خودت که می بینی... این بره نیست. قوچ است. شاخ دارد، نه...🐏
باز نقاشی را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
_این یکی خیلی پیر است... من یک بره میخواهم که مدتها عمر کند...
چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم از رو بی حوصلگی جعبه ای کشیدم که دیواره اش سه تا سوراخ داشت. و از دهنم پرید که :
_این یک جعبه است. بره ای که میخواهی این تو است.📦
و چقدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافه اش از هم باز شد و گفت :
_آها... این درست است همان چیزی است که میخواستم! فکر میکنی این بره خیلی علف بخواهد؟🌱
_چطور مگر؟
_ آخر جای من خیلی تنگ است...
_هرچه باشد حتما بسش است. بره ای که بهت دادم خیلی کوچولوست.🤏🏼
_آن قدرها هم کوچولو نیست... اِه! گرفته خوابیده...😴
و این جوری بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم.🙂
*