❌نسخهاى كه استكبار جهانى براى ما پيچيده است❌
مطابق اين طرح اسلام بعنوان مانعى در برابر پيشرفت علم و دانش و صنعت و فنّآورى معرّفى مىگردد‼️
🔻 همچنان كه بعنوان ديدگاهى ناكارآ و ناقص كه نظام مبتنى بر آن توانايى حلّ مشكلات جامعه و اداره آن را ندارد شناخته مىشود و با برشمردن مؤلّفههايى آن را دليل همسانى اين دو نظام ـ يعنى نظام اسلامى و نظام حكومتى مسيحيّت ـ قلمداد مىكنند.
🔻 تا از سويى تجارب مبارزاتى قرون وسطى با چنين نظامى را بهترين راه وانمود كنند و از سويى ادّعا كنند، آنچه براى آن نظام اتفاق افتاد، براى اين نظام هم خواهد افتاد.
#قرار_مطالعاتی
📚 پرسشها و پاسخها، جلد دوم، ص ۵۲، علامه مصباح یزدی
✅ @VALASR14
زمان:
حجم:
407.4K
🌻
بسـم الله الرحمـن الرحیـم
اللهم صل علی محمـد و آل محمـد و عجل فرجهم
والعصریان بزرگوار سلام
⬅️ ان شاءالله به مدت یک هفته از امروز ۹۹/۶/۳۱ ، کانال حال و هوای دفاع مقدس میگیره . . .
📌صوت رو حتما گوش کنید.
✅@VALASR14
🌷انا لله و انا الیه راجعون🌷
مادر شهیدان احمد و عباس صفری، هم محلی ما از دنیا رفت.
نمیتوانیم در تشییع جنازه اش شرکت کنیم. پس مطلبی به جای شرکت در تشییع جنازه اش نوشتم.
وقتی که از شما برای خواندن میگیرم امیدوارانه، پر ثواب میبینم و با شما هدیه میکنیم به روح آن مادر «داغ» دیده...
برای سارا خانوم مینویسم؛
شیر زن زحمتکشی که از کودکی برایم قابل ستایش و احترام بود...
1⃣
معمولا وقتی «جان» آدم به خطر می افتد، به صورت طبیعی و غریزی به سرعت و با تمام توان به حفظ جان میپردازد...
2⃣
برای سارا خانوم مینویسم؛
شیر زن زحمتکشی که از کودکی برایم قابل ستایش و احترام بود...
من هم مثل همه وقتی خطری مثل افتادن از درخت یا تصادف با دوچرخه و موتور جانم به خطر افتاد، به حفظ جان خودم پرداختم.
ولی
اولین باری که این اتفاق برایم افتاد و به حفظ «جان» خودم نپرداختم و به سرعت و با تمام قوا به حفظ جان «دیگری» پرداختم، زمانی بود که در برف و بوران راهجرد ماشین سر خورد.
و
من قبل از هر چیز با سرعت و قوت «فرزند» ام را محکم بغل کردم و فقط به حفظ جان او فکر میکردم حتی اگر خودم...
به خیر گذشت...
ولی این صحنه معنای عملی «پدر بودن» را به من آموخت...
3⃣
برای سارا خانوم مینویسم؛
شیر زن زحمتکشی که از کودکی برایم قابل ستایش و احترام بود...
«پدر بودن» و از «جان» گذشتن برای «فرزند» را آموختم!
ولی فکر میکنم هیچگاه حتی درکی از «مادر بودن» پیدا نکنم.
فقط میدانم که «بهشت زیر پای مادران» است نه پدران....
پس اگر «پدر بودن» برای من زمانی معنا می شود که جان خودم را فدای جان فرزندم میکنم و باز هم بهشت زیر پای من نیست، حتما مادران، چیزی بالاتر از «جان»، تقدیم فرزندشان میکنند
یا اینکه
هر روز و هر لحظه «جان» خود را فدا میکنند
یا اصلا همه ی «جان» خود را میگذارند تا فرزندانشان «جان» بگیرند...
4⃣
برای سارا خانوم مینویسم؛
شیر زن زحمتکشی که از کودکی برایم قابل ستایش و احترام بود...
حالا وقتی سارا خانم و سارا خانمها را میبینم که «جان» گذاشتند تا فرزندانشان «جان» بگیرند؛ سپس این جانِ مکیده شده از جان مادر را بردارند و ببرند جبهه برای حفظ «جان» من و تو...
با خود میگویم که «شهدا» چه دیدند که این کار را کردند؟
مادران شهدا چه دیدند که راضی شدند فرزندشان «جان» اش را بردارد و ببرد بگذارد جلوی توپ و تانک و ارتشی ای که تا بن دندان مسلح شده از جانب دنیا؟
5⃣
برای سارا خانوم مینویسم؛
شیر زن زحمتکشی که از کودکی برایم قابل ستایش و احترام بود...
بعد از دفاع مقدس با «جان مکیده شده ی مادران شهدا» که در قالب جان فرزندانشان پر کشید، چه کردیم؟
حاج قاسم های آقا زیاد نیستند قبول...
رییس جمهورها هر کدام ساز خود را زدند و تنها رئیس جمهوری که «دست آقا» را هنگام تنفیذ بوسید به «دورکاری» رفت، قبول...
بعضی وزرا،
بعضی قضات،
بعضی نمایندگان مجلس،
بعضی استانداران،
بعضی فرمانداران،
بعضی از اعضای شورای شهر،
حتی بعضی از کسانی که داد انقلابی بودنشان گوش فلک را کر کرده...
قبول، برادر من!
قبول، خواهر من!
اما
«من» فردای قیامت جواب «خودم» را به خودم چه بدهم؟
روزی که برادر از برادر فرار میکند....
در آن هنگامه ی فرار، از خودم سوال کنم که درباره شهدا بیشتر حرف زدم
یا
از آنها آموختم و عمل کردم؟
کاش در فرصت باقی مانده از «عمر» با «جان خودم» کاری کنم که بتوانم در «روز حسرت» سرم را بالا بگیرم و بگویم:
از شهدا آموختم و «عمل» کردم.
عاقبت به شهادت!
یا زهرا!
نوشته شده در: ۳۰ شهریور ۹۹ روز تشییع مادر شهیدان احمد و عباس صفری کرهرودی اراکی ایرانی
-در آستانه #هفته_دفاع_مقدس-
چقدر مادران شهدا مهربان اند!
رفتنشان را هم دستمایه نوشتن از هفته #دفاع_مقدس، برای من ناتوان میکنند...
یادشان گرامی
راهشان پر رهرو