🌷انا لله و انا الیه راجعون🌷
مادر شهیدان احمد و عباس صفری، هم محلی ما از دنیا رفت.
نمیتوانیم در تشییع جنازه اش شرکت کنیم. پس مطلبی به جای شرکت در تشییع جنازه اش نوشتم.
وقتی که از شما برای خواندن میگیرم امیدوارانه، پر ثواب میبینم و با شما هدیه میکنیم به روح آن مادر «داغ» دیده...
برای سارا خانوم مینویسم؛
شیر زن زحمتکشی که از کودکی برایم قابل ستایش و احترام بود...
1⃣
معمولا وقتی «جان» آدم به خطر می افتد، به صورت طبیعی و غریزی به سرعت و با تمام توان به حفظ جان میپردازد...
2⃣
برای سارا خانوم مینویسم؛
شیر زن زحمتکشی که از کودکی برایم قابل ستایش و احترام بود...
من هم مثل همه وقتی خطری مثل افتادن از درخت یا تصادف با دوچرخه و موتور جانم به خطر افتاد، به حفظ جان خودم پرداختم.
ولی
اولین باری که این اتفاق برایم افتاد و به حفظ «جان» خودم نپرداختم و به سرعت و با تمام قوا به حفظ جان «دیگری» پرداختم، زمانی بود که در برف و بوران راهجرد ماشین سر خورد.
و
من قبل از هر چیز با سرعت و قوت «فرزند» ام را محکم بغل کردم و فقط به حفظ جان او فکر میکردم حتی اگر خودم...
به خیر گذشت...
ولی این صحنه معنای عملی «پدر بودن» را به من آموخت...
3⃣
برای سارا خانوم مینویسم؛
شیر زن زحمتکشی که از کودکی برایم قابل ستایش و احترام بود...
«پدر بودن» و از «جان» گذشتن برای «فرزند» را آموختم!
ولی فکر میکنم هیچگاه حتی درکی از «مادر بودن» پیدا نکنم.
فقط میدانم که «بهشت زیر پای مادران» است نه پدران....
پس اگر «پدر بودن» برای من زمانی معنا می شود که جان خودم را فدای جان فرزندم میکنم و باز هم بهشت زیر پای من نیست، حتما مادران، چیزی بالاتر از «جان»، تقدیم فرزندشان میکنند
یا اینکه
هر روز و هر لحظه «جان» خود را فدا میکنند
یا اصلا همه ی «جان» خود را میگذارند تا فرزندانشان «جان» بگیرند...
4⃣
برای سارا خانوم مینویسم؛
شیر زن زحمتکشی که از کودکی برایم قابل ستایش و احترام بود...
حالا وقتی سارا خانم و سارا خانمها را میبینم که «جان» گذاشتند تا فرزندانشان «جان» بگیرند؛ سپس این جانِ مکیده شده از جان مادر را بردارند و ببرند جبهه برای حفظ «جان» من و تو...
با خود میگویم که «شهدا» چه دیدند که این کار را کردند؟
مادران شهدا چه دیدند که راضی شدند فرزندشان «جان» اش را بردارد و ببرد بگذارد جلوی توپ و تانک و ارتشی ای که تا بن دندان مسلح شده از جانب دنیا؟
5⃣
برای سارا خانوم مینویسم؛
شیر زن زحمتکشی که از کودکی برایم قابل ستایش و احترام بود...
بعد از دفاع مقدس با «جان مکیده شده ی مادران شهدا» که در قالب جان فرزندانشان پر کشید، چه کردیم؟
حاج قاسم های آقا زیاد نیستند قبول...
رییس جمهورها هر کدام ساز خود را زدند و تنها رئیس جمهوری که «دست آقا» را هنگام تنفیذ بوسید به «دورکاری» رفت، قبول...
بعضی وزرا،
بعضی قضات،
بعضی نمایندگان مجلس،
بعضی استانداران،
بعضی فرمانداران،
بعضی از اعضای شورای شهر،
حتی بعضی از کسانی که داد انقلابی بودنشان گوش فلک را کر کرده...
قبول، برادر من!
قبول، خواهر من!
اما
«من» فردای قیامت جواب «خودم» را به خودم چه بدهم؟
روزی که برادر از برادر فرار میکند....
در آن هنگامه ی فرار، از خودم سوال کنم که درباره شهدا بیشتر حرف زدم
یا
از آنها آموختم و عمل کردم؟
کاش در فرصت باقی مانده از «عمر» با «جان خودم» کاری کنم که بتوانم در «روز حسرت» سرم را بالا بگیرم و بگویم:
از شهدا آموختم و «عمل» کردم.
عاقبت به شهادت!
یا زهرا!
نوشته شده در: ۳۰ شهریور ۹۹ روز تشییع مادر شهیدان احمد و عباس صفری کرهرودی اراکی ایرانی
-در آستانه #هفته_دفاع_مقدس-
چقدر مادران شهدا مهربان اند!
رفتنشان را هم دستمایه نوشتن از هفته #دفاع_مقدس، برای من ناتوان میکنند...
یادشان گرامی
راهشان پر رهرو
رفتم پیش فرمانده ی پادگان و برگه ی ماموریتم را به او نشان دادم و گفتم باید بروم بانه. او هم گفت الان وقت مناسبی نیست. بعد هم گفت خانه ی من همین جا توی پادگان، جای امنی است. شما برو آنجا! من هم توی اتاق کارم می خوابم.
[در خانه ی فرمانده]
یک دفعه صدای تیراندازی و انفجار بلند شد. کمی بعد متوجه شدم به دیوار خانه شلیک می شود. خانه های پادگان با سیمان درست شده بود و به این راحتی خراب نمی شد ولی برای احتیاط کنار یکی از ستون های سیمانی ایستادم و مطمئن شدم به من آسیبی نمی رسد.
سومین چهارمین شلیک که شد پنجره با قابش در آمد.
صبح روز بعد فرمانده از من عذرخواهی کرد و گفت مطمئن بودم اینجا امن ترین جاست ولی انگار دیشب برنامه داشتند خانه ی من را بزنند.
شب خیلی عجیبی بود. تا صبح اصلا پلک نزدم. آن قدر برایم عجیب بود که صبحش به خودم میگفتم شاید خواب دیده ام. خلاصه یک شب سقز بودم ولی چه شبی بود!
کتاب «همراه، به روایت دکتر مهرشاد شبابی» | ص ۱۶۹ و ۱۷۰
#قرار_مطالعاتی #دفاع_مقدس
#هفته_دفاع_مقدس
✅@VALASR14
قسمتی از #وصیت_نامه_شهید محسن وزوایی:
والله وقتی کمی از فشار کارم کم میشد، احساس ضعف و کوچکی میکردم...
#دفاع_مقدس
#هفته_دفاع_مقدس
✅@VALASR14
#رهبر_فرمودند:
🔹 ما چه زمانی میتوانیم اهمّیّت و عظمت رزمندگان را درست تشخیص بدهیم؟
☑️ آن وقتی که عظمت کار معلوم بشود، عظمت عرصه و میدان را بتوانیم تشخیص بدهیم، آن وقت معلوم میشود اینهایی که رفتند در این میدان و کار کردند چه ارزشی دارند. عظمت میدان یعنی تعریف #دفاع_مقدّس.
#هفته_دفاع_مقدس
📆 ۹۹/۶/۳۱
✅@VALASR14