eitaa logo
‌والعصر (موکب هنرمندان)
192 دنبال‌کننده
3هزار عکس
774 ویدیو
10 فایل
🌼 ســـلام 🌼 دغدغه‌ی اصلی ما: 🔹فرهنـگ و 🔹سـبک زنـدگی . . . ✍ انتقاد، پیشنهاد🍃: @karimi74 #تبادل_نداریم 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
5⃣ برای سارا خانوم می‌نویسم؛ شیر زن زحمتکشی که از کودکی برایم قابل ستایش و احترام بود... بعد از دفاع مقدس با «جان مکیده شده ی مادران شهدا» که در قالب جان فرزندانشان پر کشید، چه کردیم؟ حاج قاسم های آقا زیاد نیستند قبول... رییس جمهورها هر کدام ساز خود را زدند و تنها رئیس جمهوری که «دست آقا» را هنگام تنفیذ بوسید به «دورکاری» رفت، قبول... بعضی وزرا، بعضی قضات، بعضی نمایندگان مجلس، بعضی استانداران، بعضی فرمانداران، بعضی از اعضای شورای شهر، حتی بعضی از کسانی که داد انقلابی بودنشان گوش فلک را کر کرده... قبول، برادر من! قبول، خواهر من! اما «من» فردای قیامت جواب «خودم» را به خودم چه بدهم؟ روزی که برادر از برادر فرار میکند.... در آن هنگامه ی فرار، از خودم سوال کنم که درباره شهدا بیشتر حرف زدم یا از آنها آموختم و‌ عمل کردم؟
کاش در فرصت باقی مانده از «عمر» با «جان خودم» کاری کنم که بتوانم در «روز حسرت» سرم را بالا بگیرم و بگویم: از شهدا آموختم و «عمل» کردم. عاقبت به شهادت! یا زهرا! نوشته شده در: ۳۰ شهریور ۹۹ روز تشییع مادر شهیدان احمد و عباس صفری کرهرودی اراکی ایرانی -در آستانه - چقدر مادران شهدا مهربان اند! رفتنشان را هم دستمایه نوشتن از هفته ، برای من ناتوان میکنند... یادشان گرامی راهشان پر رهرو
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ره‌بر انقلاب: و جنگ چهره بزک شده غرب را فرو ریخت... @VALASR14
رفتم پیش فرمانده ی پادگان و برگه ی ماموریتم را به او نشان دادم و گفتم باید بروم بانه. او هم گفت الان وقت مناسبی نیست. بعد هم گفت خانه ی من همین جا توی پادگان، جای امنی است. شما برو آنجا! من هم توی اتاق کارم می خوابم. [در خانه ی فرمانده] یک دفعه صدای تیراندازی و انفجار بلند شد. کمی بعد متوجه شدم به دیوار خانه شلیک می شود. خانه های پادگان با سیمان درست شده بود و به این راحتی خراب نمی شد ولی برای احتیاط کنار یکی از ستون های سیمانی ایستادم و مطمئن شدم به من آسیبی نمی رسد. سومین چهارمین شلیک که شد پنجره با قابش در آمد. صبح روز بعد فرمانده از من عذرخواهی کرد و گفت مطمئن بودم اینجا امن ترین جاست ولی انگار دیشب برنامه داشتند خانه ی من را بزنند. شب خیلی عجیبی بود. تا صبح اصلا پلک نزدم. آن قدر برایم عجیب بود که صبحش به خودم میگفتم شاید خواب دیده ام. خلاصه یک شب سقز بودم ولی چه شبی بود! کتاب «همراه، به روایت دکتر مهرشاد شبابی» | ص ۱۶۹ و ۱۷۰ @VALASR14
‌‌ برای ما، پی‌ریزی یک تمدّن بزرگ اسلامی‌ست! -استاد پناهیان- @VALASR14
قسمتی از محسن وزوایی: والله وقتی کمی از فشار کارم کم میشد، احساس ضعف و کوچکی میکردم... @VALASR14
: 🔹 ما چه زمانی میتوانیم اهمّیّت و عظمت رزمندگان را درست تشخیص بدهیم؟ ☑️ آن وقتی که عظمت کار معلوم بشود، عظمت عرصه و میدان را بتوانیم تشخیص بدهیم، آن وقت معلوم میشود اینهایی که رفتند در این میدان و کار کردند چه ارزشی دارند. عظمت میدان یعنی تعریف . 📆 ۹۹/۶/۳۱ ✅@VALASR14
کتابخانه ی بیمارستان در محوطه قرار داشت. یک روز که کارم کمتر بود، برای گرفتن کتاب از ساختمان بیمارستان خارج شدم و داخل محوطه شدم. هم زمان آمبولانسی وارد محوطه شد. دو شهید آورده بودند. کنجکاو شده بودم، در آمبولانس را باز کردم تا ببینم شهدا را می شناسم یا نه؟ وقتی صحنه ی داخل آمبولانس را دیدم، از حال رفتم. دو تا تنه ی سوخته ی سیاه در ماشین بودند. زغال شده بودند. هنوز سوخته شان جلیز و ولیز می کرد و از بدنشان چیزی مثل روغن به صورت حباب بیرون می زد. حالم که بهتر شد از راننده نحوه شهادتشان را پرسیدم. گفت:« دو تا نوجوان بسیجی اعزامی از فارس بودند. کارشان در منطقه تعمیر ماشین بود یکی شان زیر ماشین کار می کرده و دیگری هم برای دادن ابزار کنارش ایستاده بود که خمپاره مستقیم به ماشین می خورد و ماشین منفجر می شود. این دو تا جزغاله شده بودند. تا چند ساعت حالم خراب بود. خیلی گریه کردم. به حالشان غبطه می خوردم. هنوزم که هنوز است آن صحنه پیش چشمم مجسم است. کتاب «پوتین های مریم» | ص ۱۰۰ @VALASR14
والعصریای بزرگوار سلام و ارادت ✋ به مناسبت گرامیداشت مسابقه داریم مسابقه متن نویسی📝 همراه با جایزه 😍 🔹موضوع مسابقه: یک متن، پادکست، ویدئو، عکس نوشته و... برای هر شهیدی که دوست دارید 🤩 🔹قانون مسابقه: این که متن شما نباید از ۱۲ خط(با اندازه ی فونت استاندارد یعنی ۱۶) و پادکست و کلیپ از پنج دقیقه بیشتر بشه 🤓 🔹مهلت ارسال: ۹۹/۷/۷ این گوی و این میدان 😎 منتظرتون هستیم 😇 آثارتون رو به این آیدی ها بفرستید👇 خواهران: @Yahossein_78 برادران: @AKBARIOFFICIAL1 @VALASR14
هرسال روزهای تقویم که به این‌جا می‌رسید؛ بی‌تاب می‌شدم که آیا مرا هم صدا می‌زنی؟! امسال هم کوله‌ام را بسته‌ام... و بسوی آسمان قنوت گرفته‌ام؛ تا شاید یک‌ کربلا‌ نذر ظهورت قسمتم کنی! اللهم عجـل لولیک الفـرج @VALASR14
🌸فرازی از وصیتنامه ی شهید عبدالرزاق فرجاد🌸 🌷تولد: یکم مهرماه 1340 | اراک 🌷شهادت: نوزدهم اردیبهشت‌ماه |عملیات بیت‌المقدس، آزادسازی خرمشهر @VALASR14