سگی رو که همه زدنش تو بخوای نازش کنی میپره دستتو گاز میگیره
بحث برمیگرده به گذشتش؛
هدایت شده از اینجانب
شبیه حس آن آدم که زیر آوار مانده
یا مجنون که بیلیلی،باز هم تنها مانده
شبیه دانشآموزی با ذوقِ اولین اردو
نیامد خواب بر آن چشمش و صبح از اردو جا مانده
شبیه حس آن شاعر که با ذوق پای غزلهایش
نیامد ایده بر آن سَر، غزل هم نیمهکار مانده..
شبیه آن مسلمانی که شد خیره به آن چشمت
تَشَهد رفت ز یاد آن و مَبهوت در نماز مانده
شبیه حس آن مادر که داده تَک پسر از دست
نشسته پای پنجره، تا آخر در عزا مانده
شبیه حال آن مردی پس از سال ها زحمت
در خانه سالمندان، تنها چشم به راه مانده
شبیه حال غمگینم وقتی شعرم را نمیخوانی
لعنت بر حال غم دیده و این شعر وامانده..💔
『@badtweeti 』