- وَهْـمٓ .
از فرط خستگی و سنگینیِ بارِ دروس، گویی واپسین رمقهای حیاتم نیز در آستانهٔ فروپاشی است و جانم زیر آو
و دریغا که فردا، پیش از آنکه سپیدهدم پرده از رخسار برگیرد، ناگزیرم دیده از خواب بگشایم و بار دیگر به مصافِ انبوهِ دروس شتابان روم؛ تا در میدانِ امتحاناتِ فردا، زیر بارِ گرانِ پرسشها و اضطرابها، خویشتن را درهمشکسته و خردشده بیابم🙏🏿💔.
- وَهْـمٓ .
و دریغا که فردا، پیش از آنکه سپیدهدم پرده از رخسار برگیرد، ناگزیرم دیده از خواب بگشایم و بار دیگر
انگیزه از کف دادهام و گویی توانِ رویارویی با این حجمِ بیپایان از درس و تکلیف را در خویش نمییابم.
حالِ دلم چندان خوش نیست؛ با این همه، آرزوی کامیابی و سربلندی در ژرفای وجودم زنده است.
اما افسوس که نمیدانم چه بر سرم آمده که قدم از قدم برنمیدارم و ارادهام را یارای برخاستن نیست؛ گویی میانِ آنچه آرزویش را دارم و آنچه توانِ انجامش را مییابم، فاصلهای به وسعتِ یک جهان افتاده است.🫠💔
- وَهْـمٓ .
انگیزه از کف دادهام و گویی توانِ رویارویی با این حجمِ بیپایان از درس و تکلیف را در خویش نمییابم.
کاش بیش از این، به اندیشهٔ مادرم بودم؛ همان که تمام امیدش را در من نهاده و دلش به دیدنِ کامیابی و سربلندیام روشن است.
میدانم که جز تلاش برای ساختن آیندهای روشن، چه بسا کار دیگری از دستم برنمیآید تا اندکی از مهر و زحماتش را جبران کنم و لبخندی بر لبانش بنشانم.
اما افسوس که با وجودِ آگاهی از این همه، توانِ رهایی از این سیاهچالهٔ تاریک را در خویش نمییابم.
دستوپا میزنم، میکوشم و هرچه در توان دارم به کار میبندم؛ اما گویی هرچه بیشتر تلاش میکنم، باز هم از آنچه باید باشم و آنچه باید انجام دهم، دورتر میمانم.
تلاشهایم در برابرِ آنچه از خود انتظار دارم، ناچیز مینماید و این احساسِ نابسندگی، بیش از هر چیز، جانم را میآزارد..:)))