انگار داریم ورژن پاییز تو جهنم رو زندگی میکنیم. نه تنها خوبیای این فصلو نداره، هوا سرد نمیشه و بارون نمیاد بلکه ساعت پنج بعد از ظهرم هوا تاریک میشه و سگ سیاه افسردگی دنبالت میکنه.
درود بر خواب. خواب بعد از گریه، خواب بعد از حمام، خوابیدن بعد از یک روز شلوغ، خواب برای فرار از آدما، برای فرار از مشکلات، برای فرار از واقعیت ... درود درود درود
الان وضعیت یجوری پیچیدهست که اگه بخوای برای کاهش اضطراب تمرین تنفسعمیق و مدیتیشن کنی از اونور احتمال اینکه سرطان بگیری میره بالاتر.
ولان!
شش آذرماه چهارصد و چهار. بعدِ بیشتر از یک ماه رفتم حرم. دلم برای تک تک کاشی ها و آینهکاریهای حرم تنگ شده بود. دلم برای حیاط حرم سقف و دیوارهای حرم خادمای حرم مهر و تسبیح حرم برای سوهان فروشی های حرم ، و همه چیز حرم تنگ شده بود. حس خوبی داشت ولی کل مدت به این فکر میکردم که دوباره کِی قراره بیام حرم و از همین الان دلم تنگه. امروز واقعا خوش گذشت ولی تو کل اتفاقای امروز مدام به این فکر میکردم که دوباره کِی قراره اینها تکرار شه. به خاطر همین نمیتونستم لذت کامل رو از اتفاقات ببرم. دلم برای خوابگاه و دانشگاه هم تنگ شده ولی من قم رو به هیییچ جا ترجیح نمیدم و این حس بلاتکلیفی و دلتنگی برا این ور و اون ور داره کلافم میکنه. ولی درکل امروز جزو روزهای خوب بود و خدایا شکرت بابت بودن کنار فاطمه ، سورپرایز کردن محدثه ، بابت خریدهام ، بابت زیارت و نماز خوندن تو حرم ، بابت چای موکب ، بابت کنار خانواده بودن ، بابت دیدن نینیها ، بابت دعوت شدن به مهمونی.
#بداهه