eitaa logo
‌            ‌vampıre
905 دنبال‌کننده
16 عکس
1 ویدیو
0 فایل
#تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران Allah . #تابع قوانین ایتا . ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌‌⋆︶ִֶָ⏝˖ ࣪ ꫂ᭪ ࣪ ˖⏝ִֶָ︶⋆ ‌ Me : @User_Nuvia Ch https://eitaa.com/VampiresDarya
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ‌اینجانب
📜 قسمت هشتم: مرگ جمشید ، کودکی از تبار شاهان جمشید بعد از آنکه فرّه ایزدی را از دست داد، دیگر آن پادشاه قدرتمند گذشته نبود. سال‌ها از این سرزمین به آن سرزمین گریخت تا شاید جایی از دست ضحاک در امان بماند. اما هرچه بیشتر فرار می‌کرد، سایه ضحاک به او نزدیک‌تر می‌شد. ... سال‌ها گذشت تا سرانجام مأموران ضحاک، جمشید را پیدا کردند و نزد پادشاه بردند. ضحاک که سال‌ها در انتظار این لحظه بود، هیچ رحم و مروتی نشان نداد. او دستور داد جمشید را با اره از میان دو نیم کنند؛ پایانی تلخ برای پادشاهی که روزی جهان را به آبادانی رسانده بود، اما غرورش او را به سقوط کشاند. ... با مرگ جمشید، دیگر هیچ رقیبی برای ضحاک باقی نماند. او بر تخت شاهی نشست و فرمانش از هر سو جاری شد. اما این فرمانروایی از همان روزهای اول، با ترس و خون همراه بود، نه با داد و آبادانی. ... مارهای روی شانه‌های ضحاک هر روز خوراک می‌خواستند. به دستور او، هر روز دو جوان را از میان مردم می‌آوردند و مغزشان را خوراک مارها می‌کردند. کم‌کم هیچ خانه‌ای نبود که از این فرمان وحشت نداشته باشد. پدر و مادرها هر شب با ترس می‌خوابیدند و نمی‌دانستند فردا نوبت فرزند چه کسی است. ... سال‌ها این بیداد ادامه پیدا کرد. کسی جرئت اعتراض نداشت و هر صدایی که بلند می‌شد، خیلی زود خاموش می‌شد. مردم از روی ترس سکوت کرده بودند، اما در دل همه، آتش نفرت از ضحاک هر روز شعله‌ورتر می‌شد. ... در میان خدمتکاران کاخ، دو مرد بودند که دلشان به حال مردم می‌سوخت. آن‌ها هر روز که دو جوان را برای کشتن می‌آوردند، پنهانی یکی از آن‌ها را فراری می‌دادند و به جای مغز دو انسان، مغز یک گوسفند را با مغز یک جوان مخلوط می‌کردند تا ضحاک متوجه ماجرا نشود. ... جوانانی که نجات پیدا می‌کردند، به کوه‌ها و دشت‌های دوردست فرستاده می‌شدند تا از دست مأموران ضحاک در امان باشند. آن‌ها سال‌ها دور از شهرها زندگی کردند و کینه ضحاک را در دل نگه داشتند؛ کینه‌ای که قرار بود روزی به انتقام تبدیل شود. ... اما با همه قدرتی که ضحاک داشت، آرامش نداشت. شبی خواب عجیبی دید. در خواب، جوانی را دید که گرزی با سری شبیه سر گاو در دست داشت، او را از تخت پایین کشید و به بند کشید. ضحاک با وحشت از خواب پرید. ... صبح همان روز، همه موبدان، ستاره‌شناسان و خوابگزاران را به کاخ فراخواند و گفت: «هرچه دیده‌ام را برایم تعبیر کنید.» اما هیچ‌کس جرئت نداشت حقیقت را بگوید. همه می‌ترسیدند اگر تعبیر خواب، به مذاق پادشاه خوش نیاید، جانشان را از دست بدهند. ... سرانجام یکی از دانایان، با ترس و لرز گفت: «پادشاها... روزی پسری از تبار شاهان ایران به دنیا خواهد آمد؛ نامش فریدون است. او با گرزی گاوسر بر تو می‌شورد، حکومتت را از بین می‌برد و تو را به بند می‌کشد.» از همان لحظه، ضحاک دیگر یک پادشاه آسوده نبود. او فرمان داد در سراسر سرزمین، هر کودکی که نشانی از این پیشگویی داشته باشد، پیدا کنند... ادامه دارد... 『@badtweeti 』