مهاجرت ماه
ماه رو ها در دور زمین میچرخید که بلکه زمین کمی به او توجه کند ولی زمین مدام درهال چرخش دور خورشید بود.
ماه اونقدر خسته شده بود که تصمیم گرفت که مهاجرت کند و به جایی برود که در آنجا هیچ سیاره ای وجود نداشته باشد.
او راه افتاد و رفت.رفت و رفت تابه زحل رسید،زحل پرسید: "ماه،کجا میری؟"
میروم به جایی که هیچ چیز نباشد
زحل که خیلی تعجب کرده بود به او چند تا ستاره هدیه کرد،ماه کهدر سفرش تنها بود آن هدیه را قبول کرد
آن ستاره ها پشت سر ماه می رقصیدنند.
ماه که اولین بارش بود که کسی اینقدر دنبال او میاید و او را گرامی دارد،خیلی تعجب کرد،احساس غرور به ماه دست داد.
ماه که فهمیده بود ستاره ها هر کاری که میگفت را انجام میدادند مدام به آنها دستور میداد.ستاره ها که خسته شده بودند هر کدام پراکنده شدنند و به سوی سیاره ی دیگری رفتند،ماه تنها بود،و ناراحت.
ماه که دلتنگ زمین شده بود،رفت پیش زمین.
زمین تا او را دید گفت: "کجا بودی دلتنگت بودم"
ماه که تعجب کرده بود گفت: "دلتنگ من؟مگر تو مرا دوست داری؟"
خورشید پاسخ داد: "بله،حتما با خود میپرسی من که مدام دور خورشید میچرخیدم ولی من به دلیل موجودات روی خودم به دور زمین میچرخم تا شب و روز،یک سال،گرما و... پدید آید."
پس باید بگویم که غرور باعث تنهایی تو میشود!
🪐⭐️🌑
Dissartor
مهاجرت ماه ماه رو ها در دور زمین میچرخید که بلکه زمین کمی به او توجه کند ولی زمین مدام درهال چرخش د
کی بود گفت درباره ی کهکشان بنویس؟
Dissartor
شما " کتاب " نیستید نمیشود برایتان مرد 📚 :) !
شما " مداد رنگی کوچولو " نیستید نمیشود برایتان مرد 🖍 :) !
ریشهی واژهی «انسان»
از دو کلمهی انس و نسیان میاد.
یعنی موجودی که زود انس میگیره
و زودهم فراموش میکنه.