درصورتی که انقدر زندگیم پر از مشکلات و مسئله های سخته که انگار توی باتلاق گیر کردم و نمیتونم ازش بیرون بیام
گذشته
شخصی آمد،انسان را دید،در چشمانش اشک را دید،سکوت پر حرفش را شنید،صدای پر بغض را فهمید...پرسید:دلتنگی؟
گفت:نه
پرسید:حوصلت سر رفته؟
گفت:نه
پرسید:پس چی شده که چهره ی غمگین داری؟
گفت:نمیدونم ولی احساس میکنم دلم چیزی را میخواهد!
شخص گفت:دلت مهاجرت در دور دنیا به همراه یه دوست با وفا و رفتن به دیدنی ترین جاهای دنیا میخواهد؟یا یادگیری هنر؟یا طراحی لباس های زیبا؟یا...
انسان حرف او را قطع کرد،جهره ای بر خود گرفت،چشمانش را کوچک کرد و لب و دهانش را به طور مسخره مانندی کرد و گفت:نه دلم اینها را نمیخواهد!
شخص گفت:پس حتما دلت یه خانه از طلا یا پول ثروت زیاد یا لباس های گرون یا ماشینی گرون یا یه کار خوب و پردرامد یا...
انسان باز هم حرف اورا قطع کرد چشمانش را باز کرد و به شخص نگاه کرد و گفت:نه پول ثروت به چه دردم میخورد من اینها را نمیخواهم!
شخص با خود فکر کرد و گفت:پس تو چه میخواهی خیلی ها این چیز ها را میخواهند!
انسان گفت:ولی من خیلی ها نیستم!
شخص گفت:فهمیدم حتما دلت لالایی های مادرت قبل از خواب یا راه رفتن بین موزاییک ها یا صدا دادن از حودت جلوی پنکه یا دورانی کع در مدرسه دوستت میپرسید کع نوک داری و تو میگفتی که هفت دهم میخوای یا پنج دهم یا...
انسان حرف او را قطع نکرد و لبخندی بهشتی زد طوری که انگار روی قلب او اکلیلی پاشیدند،نگاهی به شخص کرد و با صدایی لطیف و بدون صبر گفت:اره این چیزیست که من میخواهم!
شخص گفت:ولی این اتفاقات برای گذشته اند و گذشتند.
ولی ما میتوانیم الان به آینده فکر کنیم مثلا تو هم روزی مادر میشوی و برای فرزندت لالایی میخوانی و...
ادامه دارد...
Dissartor
گذشته شخصی آمد،انسان را دید،در چشمانش اشک را دید،سکوت پر حرفش را شنید،صدای پر بغض را فهمید...پرسید:د
و میدانی انسان از جایی به بعد دیگر نمیتواند کار هایی که میکرد را دوباره بکند و آنها را تجربه کند ولی زندگی ادامه دارد.
😑😐🙃