شب بود،صدف با موج دریا میرفت چ می آمد.
ماه آن شب نیمه بود.صدف ماه را دید و غرق زیبایی او شد و گفت:حالا می فهمم که چرا دریا تو را دوست دارد دریا به اسن زیبایی چرا بهش توجه نمیکنی؟
ماه گفت:چون من زمین را دوست دارم نه دریا
صدف گفت:ولی من دریا را دوست دارم ولی دریا مرا دوست ندارد
ماه گفت:پس به دریا بگو
صدف گفت:مگر تو گفتی؟
ماه پاسخ داد:بله گفتم ولی اهمیتی نداد و مدام دور خورشید چرخید ولی من همچنان زمین را دوست دارم و دورش میچرخم
صدف گفت:دریا هم چه مرا دوست داشته باشد چه نداشته باشد او را همچنان دوست دارم و او را نوازش میدهم
ماه گفت:یک تیر میخورد به قلب و قلب دیگر مثل سابق نمیشود
صدف گفت:ولی میتوان تیر را از روی قلب برداشت و آن زخم به مرور زمان درست میشود
ماه گفت:ولی جاش می ماند دقیقا مثل اینکه ما یادمان میماند
صدف حرفی نداشت و در اماق دریا رفت با خود گفت:شاید ماه راست میگوید شاید واقعا من زیاده به دریا اهمیت میدهم و او هربار دل من را میشکند ولی من همچنان دریا را دوست حواهم داشت
🐚💘🌙