قلب بنفش
دختر در خیابون قدم میزد و به کلاس موسیقی اش میرفت که در راه چیزی نظر او را جلب کرد.
او یک دکان بسیار کوچک دید که صاحب آن یک پیر مرد بود که شیرکاکائو میفروخت.
دختر رفت و آن شیرکاکائو را گرفت و خورد.
آن موقع بود که قلب او بنفش رنگ شد!
از آن به بعد دختر هر وقت راهش به آن خیابان می افتاد به سمت آن دکان میرفت و یکی از شیرکاکائو ها را میخرید.
روزی که دختر راهش به آن خیایان افتاد به سمت دکان رفت ولی دکان بسته بود.
روزی بعد دوباره رفت ولی باز هم بسته بود.
روزها گذشت و دختر هی به آن دکان میرفت ولی دکان بسته بود.
بعد از ماه ها دختر دیگر آن دکان را فراموش کرد،او دوباره راهش به آن خیابان افتاد و متوجه شد که دکان باز بود وارد آن شد پیرمرد آنجا بود دختر یک شیرکاکائو درخواست کرد و پیرمرد با کمال میل به او داد.
دختر از پیرمرد پرسید:چند ماهی بود که نبودید
پیرمرد لبخندی زد و گفت:تو این دکان را دیگر فراموش کرده بودی!
دختر از دکان رفت بیرون قلبش دوباره بنفش شده بود و اشکانش ریخت.دختر خواست دکان را دوباره ببیند و پشت سرش را نگاه کرد ولی دکانی آنجا نبود!
🥲🫀💜
هدایت شده از ࣪𓏲ּ ֶ春天绽放𔘓 ֶ 𝟏𝟏𝟏;༊
دلم می خواست های ﻣﻦ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ،ﺑﻠﻨﺪﻧﺪ،ﻃﻮﻻﻧﯽ ﺍﻧﺪ ﺍﻣﺎ مهم ترین ﺩﻟﻢ می خواست ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ :
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺤﺸﻮﺭ ﺷﻮﻡ ! ﭼﻘﺪﺭ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯﻡ،ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻢ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ
ﻭ
ﺩﻭﺳﺖ
ﺑﺪﺍﺭﻡ همه ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ:) ~فروغفرخزاد࣪𓏲ּ ֶ
در نیمه های شب وقتی در این رویا هستم، مثل یک میلیون ستاره کوچک است که نام تو را هجی می کنند.
☆