زندگی عجیبه ،
میگرده میگرده ببینه چی دوس داری به چی دل بستی دقیقا همونو ازت میگیره، درست وقتی که انتظارشو نداری تومیمونیو کلی حسرت و سوال بی جواب .
از من انتظار چه داری؟
اینکه داد بزنم و بگویم: من حالم خوب نیست" تلاش نکنید بهترش کنید فقط کافیست گورتان را گم کنید. و من را تا همیشه تنها بگذارید.
میخواهم در تنهایی راهی پیدا کنم که من را هرچه سریع تر بُکشد.
آدم فضایی تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند .
اونقدر از کتابی که میخوند ترسیدِ بود که رنگش سبز ِ کبود شده بود .
نفس عمیقی کشید.
کتاب رو گذاش روی میز کنارش ، پتو رو تا روی سرش بالا کشید و همونطور که از ترس میلرزید ، سعی کرد به خودش دلداری بده .
آدم فضایی همش با صدای لرزون تکرار میکرد :
نه ، انسان ها واقعیت ندارند
تو همون فیلمی هستی که شوق دیدنش رو دارم همون کتابی که خط به خطشو رو میخونم، همون ترانه آرومی که دائم با خودم زمزمه میکنم تو همونی هستی که در تک تک ثانیه های زندگی من جریان داره .