آدم فضایی تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند .
اونقدر از کتابی که میخوند ترسیدِ بود که رنگش سبز ِ کبود شده بود .
نفس عمیقی کشید.
کتاب رو گذاش روی میز کنارش ، پتو رو تا روی سرش بالا کشید و همونطور که از ترس میلرزید ، سعی کرد به خودش دلداری بده .
آدم فضایی همش با صدای لرزون تکرار میکرد :
نه ، انسان ها واقعیت ندارند
تو همون فیلمی هستی که شوق دیدنش رو دارم همون کتابی که خط به خطشو رو میخونم، همون ترانه آرومی که دائم با خودم زمزمه میکنم تو همونی هستی که در تک تک ثانیه های زندگی من جریان داره .
Dissartor
میخوام برای تو باشم🥲❤️✨
🎭❤️🩹
به یکی نیاز دارم که همجوره منو بخواد و نقصامو نبینه...