یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن؛
آب آیینه ی عشق گذران است!
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است...
باش فردا که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم:
حذر از عشق ندانم!
سفر از پیش تو هرگز نتوانم، نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد...
چو کبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم،نه گسستم!
#فریدون_مشیری
(بخشی از شعر)#کوچه
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم؛
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم؛
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!
#فریدون_مشیری
(بخشی از شعر)#کوچه