«آدمها فکر میکنند افرادِ غمگین زانو به بغل، شر شر اشک میریزند، گوشه گیر و دور از چشمِ مردم به مردن مشغول میشوند. ولی اندوه در بزرگسالی زیر پوست جریان دارد و هیچکس چیزی را که در رگهایمان جاری شده، نمیبیند.»
• میم سادات هاشمی >
نیاز دارم برم به یه جنگلی کوهی ساحلی کلا یجایی که نه آنتی باشه نه اینترنتی. چند بسته کاغذ مدادرنگی و عروسک خرسیم که شبا موقع خواب بغلش کنم و باهم از زیبایی ماه بگیم و ستاره هاروبشماریم و بعد خوابیدن روی چمنا و خواب دیدن ایده ی نقاشی جدید فردا؛ برای آروم زندگی کردن کافیه.
شدیدا به این نیاز دارم که :
دلم میخواد یه کافه بزنم که نزدیک دریا باشه رنگ دیواراش آجرای قهوای باشه با صندلی های چوبی دونفره، آهنگ ملایم پیانو و ویالون پخش بشه و فقط و فقط آدامای مهربون اونجا باشن یه طرفشم کامل کتاب خونه باشه و عنواع گلها از سر و دیوارش آویزون باشه.