شدیدا به این نیاز دارم که :
دلم میخواد یه کافه بزنم که نزدیک دریا باشه رنگ دیواراش آجرای قهوای باشه با صندلی های چوبی دونفره، آهنگ ملایم پیانو و ویالون پخش بشه و فقط و فقط آدامای مهربون اونجا باشن یه طرفشم کامل کتاب خونه باشه و عنواع گلها از سر و دیوارش آویزون باشه.
ولی این حس ها: پیانو زدن، رقصیدن زیر باران، نشستن برروی جدول خیابان و دوییدن در جنگلی که مه آن را خفه کرده؛
دلم یه کافه قشنگ میخواد با آهنگای خوب، و یه اکیپ پایه، و پول زیاد، یه ماگ شیرکاکائو و رتبه کنکور خوب، و کار، دلم ذرت مکزیکی هم میخواد، و خنده، خندیدن های شدید که بهمون تذکر بدن، و ما زیرزیرکی بیشتر بخندیم.!:)