آدم فضایی تو اتاقش نشسته بود و کتاب ترسناک میخوند .
اونقدر از کتابی که میخوند ترسیدِ بود که رنگش سبز ِ کبود شده بود .
نفس عمیقی کشید.
کتاب رو گذاش روی میز کنارش ، پتو رو تا روی سرش بالا کشید و همونطور که از ترس میلرزید ، سعی کرد به خودش دلداری بده .
آدم فضایی همش با صدای لرزون تکرار میکرد :
نه ، انسان ها واقعیت ندارند
Dissartor
اتریاژ - attriage - حالت از دست رفتن کامل کنترل احساساتتان بر کسی. - زبان لاتین
ویکریوس - vicarous
- کنجکاوی برای دانستن آنکه اگر شخص دیگری جای شما بود چه میکرد.
- زبان انگلیسی
تو ذهنم هزاران تا چیز بصورت همزمان،
داره پرسه میزنه
و من اونیم ک نمیدونه بین این همه پرسه زدنا ،
کجاست ..
انگار دو نفر در درونم وجود دارد ؛
یکی میخواهد تمام دنیا را ببیند ،
و دیگری حتی نمیخواهد اتاقش را ترک کند ..