هوا سرد بود .
یخ زده بود اما آرام بود و بادی نمئوزید و بخاری که از دهانش موقع نفس کشیدن خارج مئشد نشان دهندهاش بود . شب کم نظیر و فرحبخشی بود و ستارهها در پارچهی تیره رنگ آسمان درحال درخشیدن بودند . ماهِ کامل، نور نقرهای ماتش را بر سراسر زمین مئافشاند و دیدن اطراف راحت تر مئکرد . همه چیز به قدری و به شکلی خوب بود که تمام بدبختی هایی که زندگی اش را فرا گرفته بود با برداشتن پنجاه قدمی از یادش رفت تمام ماجرا را فراموش کرد . تنها دغدغهای که درحال حاضر داشت این بود که نتواند حداکثر لذتش را از این دقایق و این سکوت ببرد .
به هر حال باید شب شد تا فهمید چه مئگذرد . . .