زندگی شبیه یه پازله.
اولش هر تکهای که پیدا میکنی، برات
هیجانانگیزه.
با ذوق سعی میکنی کنار بقیه قرارش بدی،
حتی وقتی واضح میبینی به تصویرت
نمیخوره.
گاهی ساعتها وقت میذاری تا یه تکهی
اشتباه رو به زور سر جاش جا بدی، فقط
چون دلت نمیخواد قبول کنی که متعلق به
این تصویر نیست.
اما هرچقدر بیشتر اصرار کنی، فقط تصویر
نهایی رو به هم میریزی.
تا یه روز که دست از زور زدن برمیداری؛
اون موقع تازه میفهمی بعضی چیزها قرار
نیست مال تو باشن، حتی اگر خیلی
دوستشون داشته باشی.
و شاید آرامش از همون لحظه شروع بشه
که قبول کنی کامل شدن با نگه داشتنِ هر
چیزی اتفاق نمیافته.