-بچه که بودم به این فکر میکردم که:
مگه آدم چی میخواد از زندگی؟!
بزرگ که شدم فهمیدم خیلی چیزها...
در خیالات مبهمم بودم.
یک نفر داشت چای می ریخت
عاشق چای بود، مثل خودم
چائ ما را شبیه هم می کرد!
اما من هیچوقت خیلی قوی نبودم، یه جاهایی دل نازک تر و لوس تر از خیلیاتون بودم اما چون میدونستم نمیتونم رو هیچکس حساب باز کنم خیلی جاها وانمود کردم همچی خوبه و اصلا ناراحت نیستم.
تو نَه دوری تا انتظارت کشم
و نَه نزدیکی تا ديدارت كنم
و نَه از آن مَنی تا قلبم آرام گیرد
و نَه مَن محروم از توام تا فراموشت کنم
تو در میانهی همه چیزی..