اما من هیچوقت خیلی قوی نبودم، یه جاهایی دل نازک تر و لوس تر از خیلیاتون بودم اما چون میدونستم نمیتونم رو هیچکس حساب باز کنم خیلی جاها وانمود کردم همچی خوبه و اصلا ناراحت نیستم.
تو نَه دوری تا انتظارت کشم
و نَه نزدیکی تا ديدارت كنم
و نَه از آن مَنی تا قلبم آرام گیرد
و نَه مَن محروم از توام تا فراموشت کنم
تو در میانهی همه چیزی..
گفت: از دور که به خودت نگاه میکنی چه میبینی؟
گفتم: کسی که از بیچارگی صبور شد،
و از دوام آوردن، قوی!
به دستانت که فکر میکنم،
چشم هایم گرم میشود،
نه از اشک بلکه از خون،
بلکه از خشم،
چطور توانستی دستانش را بگیری ؟!