بچه که بودیم
وقتی یهویی برقامون میرفت
بابامون هرجای خونه که بود داد میزد
نترسیدا من اینجام
الان تویِ جایی از زندگیم
دلم یکی و میخواد که وسط این تاریکی های زندگی
اونجایی که هیچ نورِ امیدی وجودنداره
یهو داد بزنه بگه
نترسیا من اینجام...!
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند
در را گشودم روی او
دیدم غم است در میزند
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا
غم با همه بیگانگی
هرشب به من سر میزند . .
نمی دونم دیگه چی بگم
ولی خداحافظی با تو
مثلِ این بود که سینه ام را بشکافن
و قبلم رو از توش بیرون بکشن..
شده تقدیر کسی باشی و قسمت نشود؟
سالها گیر کسی باشی و قسمت نشود؟
شده در اوج جوانی با همین ظاهر شاد
تا گلو پیر کسی باشی و قسمت نشود؟