چی میشد دور نبودی، همسایه رو به رومون بودی، دمپایتو میپوشیدی میومدی باهم یه چایی میخوردیم.
گفت:‹از حالت بگو!› گفتم:‹دلی ویران، سَری حیران، غمی پنهان، تنی بیجان. . .(:›
تا نباشد آدم فتنه گر حرفی نچرخد اینور و آنور
امان از آدمای فتنه و دو بهم زن...