یهسری اوقات فکر میکنم کاش هیچوقت اینجوری نمیشد ؛ چون من دلم خیلی برات تنگ میشه ، تو خالق نصف بیشتر خاطرات زندگیِ من بودی ..
هیچوقت نمیفهمی که محیط چقدر میتونه روت تاثیر بذاره ، تا وقتی که از جایی که هستی بری.
کوه غم بودم ولی در چهرهام لبخند بود؛
در جوانی پیر گشتم خندهها ترفند بود...:))
«و در نهایت در وجود من دلخوريای بود که دیده نشد ، شنیده نشد ، و هیچکس تلاشی براي از بین بردنش نکرد ، تبدیل شد به خشمي که هیچوقت هیچکس را در کنار خودم نپذیرم.»
حالا درسته من درو به روت بستم و کلیدش رو انداختم دور، اما منتظر بودم ببینم به خاطرم درو میشکنی یا نه .
انسان را لابه لای کوچه های شهر میتوان یافت .
اما انسانیت چه؟ اورا میان شعر و ورقه های کتاب پیدا کن .
تو باعث میشی بلندتر بخندم، قشنگتر ببینم، زندگی برام شیرین بشه یجور که انگار خدا یه گل وسط غمام کاشته.
بعضیا باید الان تو زندگیمون باشن؛
نه یک ساعت بعد، نه یک روز بعد،
نه یک ماه بعد، نه چندین سال بعد،
الان؛ همین حالا؛
بعدا به درد نمیخوره...