آمدی، آمدنت حال مرا ریخت بهم
یک نگاهت همه ی فلسفه را ریخت بهم
آمدی و دل من سخت در این اندیشه:
آن همه منطق و قانون چرا ریخت به هم؟
چند سال پیش یکی از دوستام بهم گفت:
چقدر تو حرف میزنی سرمون رفت..
بابام بهم گفت:
اگه تونستی از روی ساعت
پنج دقیقه حرف نزنی و دووم بیاری باباجون..
خواهرم از میون حرفای آخر شبمون از بس من
حرف میزدم خوابش میبرد..
و حرفام تو چت کردن تمومی نداشت
و زمان محدودم میکرد..
الان خیلی وقته با دوستام حرف نمیزنم..
میتونم سالت ها سکوت کنم و اذیت نشم..
زودتر از خواهرم خروپفم درمیاد..
و کلی چت سین نکرده دارم..
بزرگ شدن و کور شدن ذوقت
میتونه خیلی زود اتفاق بیافته
خیلی زود....!
مثلِ گلهایِ تَرک خوردهی کاشی شدهام ؛
بعدِ تو پیر که نه ، من متلاشی شدهام ..
سخته منتظر چیزی باشی وقتی میدونی ممکنه هرگز اتفاق نیفته، اما دست کشیدن ازش سختتره، وقتی میدونی تمام چیزیه که میخوای . .
من آموخته ام که مردم فراموش خواهند کرد
شما چه گفتید،فراموش خواهند کرد
چه کردید...!
اما هرگز فراموش نمی کنند که چه حسی به آن ها منتقل کردید.؛